#خیابان_یکطرفه_پارت_386
– نترس گازت نمیگیرم !
پشت بهم به سمت در خونه رفت . هنوز سر جام وایساده بودم . شجاعت نداشتم قدم از قدم بردارم . لبهام و روی هم فشار میدادم و مضطرب به در خیره نگاه میکردم . رفت تو و در و نیمه باز گذاشت . قرار نبود بلایی سرم بیاد . قرار بود ؟! چجوری میتونستم بهش اعتماد کنم ؟! من حتی درست و حسابی نمیشناختمش .
پاهام برخلافِ فکرای توی سرم تکون خورد و هر لحظه من نزدیک تر میشدم به در . نیم نگاهی داخل خونه انداختم . اینجا دیگه خودم با پای خودم اومده بودم اگه بلایی سرم میومد . . .
– استخاره میکنی دمِ در ؟!
صداش میومد اما خودش کجا بود ؟! با ترس از جا پریدم . با دستم در و باز تر کردم و وارد خونه شدم . اونقدرا هم ترس نداشت ! چرا باید بخواد که بلایی سرم بیاره ؟! در و پشت سرم بستم و وارد شدم .
– قهوه میخوری ؟
دیدمش تو آشپزخونه وایساده بود و نگاهم میکرد . سرم و به نشونه ی نه تکون دادم . به سمت یخچال رفت . معذب همون جا وایسادم . کاش زودتر بیاد بخونه تا من برم !
لیوانی رو از آب انار پر کرد و به سمتم اومد . خودم و با ترس عقب کشیدم . نگاهش و سرسری به عکس العملِ من انداخت خم شد و لیوان رو نزدیکم روی میز گذاشت و گفت :
– پس آب انار بخور .
ازم فاصله گرفت و خودش و روی یکی از مبلا انداخت . برگه رو تو دستش گرفت و دو تا پاهاش و روی میزِ مقابلش گذاشت . هنوز سرپا وایساده بودم . نگاهش و بالا آورد و گفت :
– میخوای تا آخرش وایسی ؟
اشاره به مبل کرد :
– طول میکشه بشین .
من راحت بودم . احتیاجی به نشستن نبود . وقتی دید تکون نمیخورم شونه ای بالا انداخت و گفت :
romangram.com | @romangram_com