#خیابان_یکطرفه_پارت_276

– یسنا حرف بزن دختر نصفِ عمر شدم !

تازه متوجه گلی شدم سریع گفتم :

– هیچی . باید یه زنگ بزنم .

– اگه چیزی شده به آقای میرزایی زنگ بزن کمک بخواه .

ابروهام در هم رفت ! احتیاج نبود پای میرزایی رو وسط بکشم ! که چی بشه ؟!

– نه درست میشه .

از گلی فاصله گرفتم و به سمت تراس رفتم باد موهام و به هم میریخت . انگشتم روی اسم نیکان رفت یکم مکث کردم . . . لبم و به دندون گرفتم . . . موضوع کار بود ! من محتاجش نیستم ! اون باید جوابگو باشه . فقط همین !

صدای بوق تلفن تو گوشم پیچید . عصبیم میکرد . روی صندلی های سفید نشستم گلی هنوزم با تعجب نگاهم میکرد . چشمام و به منظره ی مقابلم دوختم . تا چشم کار میکرد درخت بود و فضای سبز . . .

– بله ؟

نفسِ حبس شده ام و بیرون فرستادم . لبهام و به هم فشردم . دوباره صدای بمش تو گوشی نشست :

– الو ؟

– سلام .

مکث کرد . بعد از چند ثانیه با جدیتِ عجیب و غریبی به حرف اومد :

– سلام ! بفرمایید ؟


romangram.com | @romangram_com