#خیابان_یکطرفه_پارت_174
– من نمیخواستم مهمونی بیام !
ابروهاش باز شد نیشخندی گوشه ی لبش نشست :
– من اصرار نکردم ! دستور دادم که بیای !
دندونام و روی هم فشار دادم . لازم بود که مشتم و بالا بیارم و توی فکش بکوبم ! اما دستم مشت شد و فقط نفس عمیق کشیدم .
– پیشرفتِ قابل تحسینی کردی ! تا حالا این همه جمله رو پشت سر هم گفته بودی ؟
این رفتارش بیشتر ترغیبم میکرد که جوابش و بدم اما این بار سکوت کردم ! چرخیدم تا برگردم صداش از پشت سرم میومد :
– خدا ببخشه ! خواهش میکنم ! نه بابا این حرفا چیه برو راحت باش !
پشتم میومد و این حرفا رو میگفت :
– بابا لازم نیست انقدر احترام بذاری بهم پررو میشم !
برگشتم سمتش با ژستِ بیخیال پشت سرم راه میرفت و خندون تیکه مینداخت :
– چرا انقدر از بالا همه رو نگاه میکنی ؟
چشمام تقریبا از تعجب گرد شده بود .
– من هیچ وقت همچین کاری نمیکنم !
چرخید و اومد مقابلم وایساد . تو سالن بودیم . دوباره شلوغی !
romangram.com | @romangram_com