#خیابان_یکطرفه_پارت_162
متنفر بودم ازش ! با سرانگشتاش دستم و لمس کرد سریع تکونی به خودم دادم و فریاد زدم :
– عوضی . حالم ازت به هم میخوره !
نگاهم به صورت دختر و موهای آشفته اش افتاد :
– حالم از جفتتون به هم میخوره . خیلی پستین !
شهراد من و بیرون هُل داد و در اتاق و بست . تقلا کردم تا دستم و آزاد کنم اما محکم تر فشارش داد :
– خفه شو ! داد نزن !
– ولم کن ! میرم به همه میگم . تو یه حیوونی .
لبهام سوخت . با پشت دست محکم کوبیده بود تو دهنم . اشک تو چشمام حلقه زد . کیفِ مدرسه از روی دوشم سُر خورد و روی زمین افتاد . حالم ازشون به هم میخورد .
– تو هیچی نمیگی فهمیدی ؟
با حرص و اشک دستم و بیرون کشیدم و به سمت اتاقم رفتم . پشت سرم با قدمای محکم راه افتاد . در اتاق و میون پنجه های یخ بسته ی انگشتم گرفتم و سعی کردم رو صورتش ببندم با یه فشارِ کوچیک در باز شد عقب عقب رفتم . گونه هام خیس بود :
– تو خائنی . تو پستی . حالم ازت به هم میخوره !
– خفه شو ! کافیه یه کلمه حرف از دهنت در بره اونوقت روزگارت و سیاه میکنم !
– من خفه نمیشم . میگم . همه چی و میگم . به اون بگو از خونه ی ما گمشه بیرون .
کشیده ی محکمی توی صورتم خورد سرم پیج رفت و روی تخت افتادم . لبهاش پشت گوشم بود درست :
romangram.com | @romangram_com