#خیابان_یکطرفه_پارت_161
گلی بلاتکلیف نگاهش و بین من و شهراد گردوند و بعد سریع دخترا رو صدا کرد . معمولا من با گلی و دخترا غذا میخوردم مگه اینکه مهمون میومد اما دلیلی نمیدیدم به خاطر شهراد اونا تبعید بشن به آشپزخونه ! شهراد بعد از رفتن گلی به حرف اومد :
– فکر میکردم قراره حرف بزنیم !
– با من چیزی رو هماهنگ نکرده بودی !
سرش و پایین انداخت و با حرص قاشقش و پر از غذا کرد . گلی و سه تا دختری که برای کمک بهش استخدام شده بودن سر میز نشستن . حالا احساس میکردم هوای بیشتری برای تنفس دارم ! تنها موندن با شهراد اذیتم میکرد !
بعد از شام شهراد سریع از جا بلند شد . تعارفی به موندنش نکردم فقط موقع خداحافظی با ابروهای تو هم گره کرده گفت :
– بالاخره یه روز همه ی حرفام و میشنوی .
در واقع تا اینجا هم هر چی شنیده بودم به نظرم مسخره میومد ! با خداحافظیِ شهراد تقریبا روی مبل خودم و رها کردم . چشمام و بستم و سعی کردم به گذشته ای که حالا درست مقابل چشمام بود فکر نکنم ! گلی کنارم اومد و دستاش و روی شقیقه ام گذاشت :
– برات دمنوش درست کردم . بخور حالت سر جاش بیاد عزیزم .
دستای گلی معجزه میکرد . شقیقه های دردناکم و ماساژ میداد . دلم میخواست سرم و بذارم روی پاش . درست مثلِ چهار سالِ پیش . دوباره چهارده ساله شم . . .
– یسنا ! تو اینجا چیکار میکنی ؟
نگاهم مات مونده بود شهراد نیمه برهنه به تکاپو افتاده بود . شلوارش و پاش کرد و ملحفه ی سفید رنگی رو تقریبا پرت کرد سمت دخترک مو قهوه ای . موهاب بلند و براقش تنم و لرزوند . حتی نمیتونستم تکون بخورم .
– ببین یسنا به حرفم گوش بده لازم نیست همه بفهمن . باشه ؟ گوش میدی ؟
romangram.com | @romangram_com