#خیابان_یکطرفه_پارت_130
بدون حرف اضافه ای گوشی و قطع کردم . چندشم شد ! بدنم منقبض شد . به خاطرِ هر چیزی که امشب اون و شب زنده دار میکرد حالم به هم میخورد !
نگاهم به میرزایی بود . بالاخره بعد از قهرِ یه روزه تصمیم گرفته بود به شرکت سر بزنه ! بدجور زیر نظر گرفته بودمش . نکنه واقعا اون کاری کردی بود که تولید کم بشه ؟ از صبح مشغول چک کردنِ کارای این یه روز بود . البته بماند که چقدر به خاطر کنسل کردن قرارِ ناهار و قرارِ ساعت ۴ سرزنشم کرده بود !
– چرا مثل گربه که به موش زل میزنه از صبح خیره ای به من ؟!
یه لحظه به خودم اومدم . بی هدف چند تا برگه ای که روی میز پخش و پلا بود و جابه جا کردم و گفتم :
– هیچی !
– مطمئنی ؟ قیافت این و نمیگه ؟
-همه چی خوبه !
– گزارشِ انبار گردانی رو گرفتی ؟
چه سریع رفته بود سر اصلِ مطلب !
– آره .
– خب ؟
نامفهوم نگاهش کردم :
– خب ؟!
– خب بیار یه نگاه بهشون بندازم .
romangram.com | @romangram_com