#خشم_و_سکوت_پارت_118

- من مجبور شدم دروغ بگم ، من عاشق تو شده بودم و نمی خواستم تو بفهمی من قبل از آشنایی با پل با مرد دیگه ای نامزد کرده بودم .

لئون سری تکان داد چنان که گویی کاملا” و به خوبی درک می کند تارا در آن موقعیت دقیقا” چه احساسی داشته ، ولی گفت در آینده هیچ نیازی به کلک و فریبکاری بین آن ها نیست . لبان او وقتی صحبت می کرد نزدیک گلوی تارا بود و وقتی نفس منظم و آرام او تارا را مانند تماس ملایم نسیم تابستانی نوازش می کرد ، تارا احساس لرزشی از وجد و شور کرد .

- عزیزترینم یادت می یاد بهت گفتم تو و من بهم نیاز داریم ؟

تارا در جواب او سرش را تکانی داد و آهی کشید ، لئون هم از سر مهر لبخندی به او زد و گفت :

- بعد از این که با اون قاطعیت انکار می کردی ، بهت تاکید کردم که تو به من نیاز داری ، یادته ، عشق من ؟

تارا که انگار در سرزمین رویاها به سر می برد ، سری تکان داد و در حالی که در آن لحظه هیچ میلی به صحبت کردن نداشت ، گفت :

- آره ، یادمه .

- تارا ، من منظورم اون چیزی که تو فکر می کردی نبود .

صدای او در حین گفتن این جمله پر طنین شد و ته رنگی از احساسات به خود گرفت ، در پس چشمانش هم مهربانی و عطوفت عمیقی موج می زد .

- منظور من این بود که تو نیاز به عشق من داشتی همون طوری که من به عشق تو نیاز دارم … برای همیشه ، تارا ، همسر عزیزم …

چشمان تارا در حالی که حرارت خاصی داشتند با درخششی پر جلوه به او می نگریستند و به دلیل احساسی که داشت و هیجانی که از بودن در میان بازوان شوهرش احساس می کرد و به خاطر نوع نگاه لئون به او با آن چشمان جذاب تیره اش ، بسیار زیباتر شده بود .

هیچ کلمه ای در جواب سخن محبت آمیز او گفته نشد . تارا فقط توافقش را با بالا بردن سرش و … به او فهماند .



پایان






romangram.com | @romangram_com