#خیانتکار_عاشق_پارت_325
_بای بای!
رایان با تعجب نگاهش رو بینمون رد و بدل کرد.
بچم بچه سوسوله!
نیست تو عمارت اشرافی باباش، خروس جنگی ندیده... اینه که تعجب کرده!
از پشتش اومدم بیرون و سفت بازوشو چسبیدم که چون یهویی شد، تکونه خفیفی خورد
آنا با تعجب نگاه معناداری بهم کرد و بعد احترام به رایان، عقب گرد و رفت.
توجهی بهش نکردم و بعد بازوی رایان رو ول کردم متعجب گفت:
_باز چیکار کردی؟
نیشم و باز کردم
_ نجاتم دادی
_تو چرا همیشه در حال کرم ریختنی؟
_نمی دونم، درد بی درمانیه!
_خدا شفات بده
حرصی گفتم:
_تو رو شفا بده...
اما حرفمو خوردم.
قرار نیست به این زودی عجوزه ی درونم رو ببینه، باید بیشتر عاشقم شه تا اطلاعات ازش بگیرم.
عاشق این تانیای دیوونه ی چرت و پرت گو که نمی شه!
لبخندی زد و با لحن همیشگیش گفت:
_تو دیوونه ای!
_تو بیشتر
نیست خودش کم حرص منو درمیاره، کجاش شبیهه رابرت یا بقیه ی افراد چوب خشک این پادگانه؟
اصلا فکر کنم با پارتی بازی چنین مقامی گرفته
لپم و کشید و گفت_دیوونه ی توام!
***
romangram.com | @romangram_com