#خیانتکار_عاشق_پارت_297
خندیدم و سرم رو پایین انداختم، چونم و گرفت و سرم و بلند کرد_خب حالا دیوونه نشو...
با خنده گفتم
_توی لباس فرم بهت نمیومد حرف های عاشقانه بلد باشی.
چونم ول کرد و خودشم خندید_مگه من تا حالا به روی تو اخم کردم؟
الان که کنارم بود و با لبخند باهام حرف می زد، دیگه چیزی از تلخی های عشقش رو به یاد نمی آوردم.
نفسی تازه کردم و گفتم_حالا چرا پل فهمارنزونت؟
_من همیشه تنها میومدم اینجا، اما وقتی تو رو دیدم و باهات آشنا شدم، دوست داشتم که دفعه های بعد تو رو همرام داشته باشم.
ذوق زده شدم، اما ظاهرم و حفظ کردم و پرسیدم
_فلسفه ای پشتشه؟
_سال هزار و نهصد و شصت و سه به بهرهبرداری رسید و توی سالهای جنگ سرد ساخته شد، به گونه ای طراحی شده بود که شیش مسیر ضد تانک، روی پل تعبیه شده بودن تا در صورت حملهی احتمالی دشمن به کار گرفته بشن، وقتی جوون تر بودم پدرم میاوردم اینجا و از تجربه های نظامیش برام می گفت.
سری به نشونه ی فهمیدن تکون دادم.
بی هدف به اطرافم نگاه کردم، حرف مد نظرم رو نمی زد.
_جای قشنگ و باشکوهیه.
_فکر کردم که شاید برای اولین قرار دوست داشته باشی، به یه رستوران یا کنسرت و مرکز خرید دعوتت کنم.
با لبخند و لحن بامعنایی گفتم
_اومدن به هر جایی که تو بگی و باشی، برای من لذت بخشه!
با چند قدم کوتاه خودش و بهم رسوند، قدم تا زیر شونش بود، سرم و بلند کردم تا صورتش رو ببینم_انگار عجله داری...
منظورش رو فهمیدم، با این حال پرسیدم_برای چی؟
_برای اعتراف...
هیجان زده تر از هر وقت دیگه ای بودم که یادم میومد
_بهم بگو...
با تردید گفتم_چی رو؟
_چیزی که وقتی داشتم با مرگ دست و پنجه نرم می کردم، بهم گفتی و برم گردوندی!
قبلا هم حرف های عاشقانه ی زیادی از خیلی ها شنیده بودم، اما ایندفعه با شنیدنشون یه حس وصف ناپذیر بهم دست داد که قلب عاشقم رو زیر و رو کرد.
چون با اون ها فرق داشت.
romangram.com | @romangram_com