#خیانتکار_عاشق_پارت_293


نگاهی به آینه انداختم، دست خیسم رو روی خونی که خشک شده بود، کشیدم...

فایده ای جز سوختن بیشتر پوستم نداشت، مگه خون با آب پاک می شد؟!

بطری آب معدنی رو رها کردم، از صدای برخوردش به کف زمین فلزی، اخم هام توی هم رفتن...

به تصویرم از توی آینه نگاه کردم، صورتم رنگ پریده تر از هر وقت دیگه ای بود که یادم میومد، لب هام خشک و چشمام بی نور شده بودن، دومین روز حضورم بود.

به تصویر اتاق از توی آینه ی خاک و غبار گرفته نگاه کردم...

یه تخت ساده ی خاکستری و یه میز بزرگ و دو تا صندلی به علاوه ی من و بطری آب معدنی تموم اجرای اتاق رو تشکیل می دادیم؛ البته این در صورتی بود که دوربین مداربسته ی گوشه ی سقف رو نادیده می گرفتم.

کف اتاق فلزی بود و کوچک ترین حرکتی رو با صدای بلندی بازتاب می داد.

حقم بود، تمام این درد ها حقم بودن و اگه هویتم رو می فهمیدن همه چیز بدتر می شد.

در فلزی با صدای بلندی باز شد و جانسون داخل اومد، مستقیم به سمت صندلی رو به در رفت و نشست، من هم صندلی روبروش رو کشیدم و نشستم.

دو تا سرباز دم در نگهبانی می دادن، به نقشم برگشتم و با لحن عصبانی و طلبکاری گفتم

_برای چی من و آوردید اینجا؟

بدون توجه به سوالم برگه و خودکاری رو آماده روی میز گذاشت...

_مگه کار خلافی کردم که مثل مجرم و بازپرس باهام رفتار می کنید؟

سرش و بلند کرد و با همون لحن جدی گفت

_شما مجرم نیستید پرستار داناوان، اگه به سوالاتی که می پرسم با صداقت جواب بدید، آزاد می شید و همینطور به خاطر خدمات اون شب ازتون تقدیر می شه.!

_فرمانده رایان راینر اونجا بودن چرا از خودشون نمی پرسید؟

_ایشون الان توی مرخصی هستند و تنها شاهدی که کل ماجرا رو دیده شما اید.

قلم و کاغذ رو برداشت و به سمت سرباز گرفت

_امیدوارم حرف بعدیتون شرح ماجرا باشه.

نفس عمیقی کشیدم و دست هام و روی میز قفل کردم و ماجرا رو با سانسور هایی توضیح دادم.

بعد از اتمام حرفام دستش و روی میز گذاشت و گفت

_پس شما خیلی اتفاقی صدای شلیک اسلحه رو دنبال کردید و به اون مکان رسیدید؟

با اطمینان گفتم_درسته...

_تونستید کمکی بکنید؟

کمی هول کردم با این حال سریع جوابش رو دادم و گفتم

romangram.com | @romangram_com