#خیانتکار_عاشق_پارت_292


کنار رفتن و از بینشون مردی بیرون اومد، چشم از ستاره های روی شونم گرفتم و به چشم های خاکستری جدی و سردش دوختم

_پرستار داناوان شما باید با ما بیاید...

اسما که از لحنش و حرکاتشون ترسیده بود، بلند شد و ایستاد، با صدای تحلیل رفته ای گفت

_چیزی شده سرکار؟

با همون لحن دستوری رو به اسما گفت

_لطفا کنار بایستید...

بعد هم به من نگاه کرد و گفت

_باید بیاید و به سوالات ما جواب بدید.

پوزخند دردناکی روی لبم نشست و دستم و جلو آوردم.

ناگهان پرده ی چادر کنار رفت و آندره اومد تو، رو بهش گفت_مشکلی پیش اومده جانسون؟

همون نگاه رو نثار آندره کرد و جواب داد

_اتفاقاتی افتاده که نیاز به توضیح دادن دارن، از اونجایی که همه ی نفوذیا مردن، خانم داناوان باید به سوال های من جواب بدن.

قسمت هجدهم

اخم های آندره رفتن تو هم، اما اعتراضی نکرد.

برایان جانسون همراه اون دو تا سرباز تا دم در عقب رفتن...

پوزخندی رو به آندره زدم و با لبخند گفتم

_فکر کنم توی دردسر افتادم...

بازدمش رو عصبی به بیرون فرستاد و با طمأنینه و لحنی دستوری گفت

_فقط حقیقت و بهشون بگو تا مشکلی برات پیش نیاد.

اسما با ترس آستین لباس آندره رو کشید_آندره به کاری کن، مگه کار بدی کرده که می خوان ازش بازجویی کنن؟

نگاهی به سارا و چشم های اشکیش انداختم، لبخند محو و چشمکی نثارش کردم و بعدش صدای آندره توی گوشم پیچید

_در اختیار شماست.!

با قدم های محکم جلو رفتم، دم در جیپ، یکی از سرباز ها دستبند و توی دستم انداخت...

سرم رو بلند کردم و نگاهی به اطراف انداختم، از لیندا و اسما گذشتم و به آراد رسیدم، نگاهش برخلاف همیشه سرد نبود اما نمی تونستم چیزی ازش بخونم، شرمنده که نه، اما سر خورده و غمگین بودم چشم ازش گرفتم و رفتم توی ماشین...

****

romangram.com | @romangram_com