#خیانتکار_عاشق_پارت_290
می خواست تا یه ماه نمیومد دنبالمون و فسیل مون و می ذاشت تو موزه.!
رایان بدبخت که از خونریزی و درد نفله شد تا ایشون سر رسید، منم شستمش و بعد هم انداختم رو بند، اگه در نمی رفت، اتوشم می کشیدم.
_من که می دونم حرصت از یه چیز دیگست.!
با تعجب گفتم:
_چی؟
_نکنه سره بزنگاه رسیده زده تو حالت؟!
چشم غره ای بهش رفتم و روم رو برگردوندم.
اسما که از حال و هوای مسخره بازی دراومده بود با دستش زد روی شونم و گفت:
_نترس بابا بادمجونه بم آفت نداره.
_خفه شو تا یه بادمجون پر آفت زیره چشمت نکاشتم
حرصی رو کرد سمته سارا که رو تخته رابرت ولو بود و گفت
_نه، ولم کن... ولم کن خشتکش رو بکشم رو سرش.
چرا گرفتیم؟ باید سزای گستاخیشو ببینه.
انقدر بامزه ادا درمیاورد که خودمم تو اوج حرص و عصبانیت خندم گرفت
سارا با لحن خودش گفت:
_به احترامه ریش سفیده من ببخشش.!
اسما که منتظر همین حرفش بود ازم دور شد و رو تخت رابرت ولو شد
_فقط به خاطر تو.!
یکدفعه حرصی شد و داد زد
_من از ترس و استرس خانم چهار کیلو کم کردم تا پیداش کردن، حالا که پیداش شده شیهه می کشه که چرا دیر اومدین؟ عشقم از دست رفت.!
با لحن خودش گفتم_بزار همین بلا سره آندرت بیاد، نامرده عالمم اگه نذری ندم و یه قره مجلسیم پیاده ی دهن گشادت نکنم.!
زدن آبکشش کردن، بعد می گی هیچیش نیست؟!
ماریا با لحنه مرموزی گفت:
_حیف شد تو اون خلوت انرژی نداشته کاری کنید، حالا انقدر حرص نخور وقت زیاده به امیده خدا خوب می شه یه توله هم پس مین...
ادامه ی حرفش تو جیغش محو شد
romangram.com | @romangram_com