#خیانتکار_عاشق_پارت_289


دستم و با دسته سالمش گرفت و فشاری بهش وارد کرد که تا قلبم هم رسید

_مراقبتم و نمی زارم هیچ کسی بهت آسیب بزنه، تا وقتی که خودت بخوای من پشتت می مونم.

و اون یکی قلبی؛ قلبم مدیونته... قلبی که هیچ وقت بهش توجه نکردم، ولی تو بهش توجه کردی...

دستمو ول کرد و با نوک انگشتش به قلبم زد

_می خوای مراقب و صاحب قلبت باشه؟

از شدت هیجان نزدیک بود پس بیفتم، نگاهم میخ لب هاش شد که به لب های ملتهبم نزدیک می شدن...

با صدای پایی که از پشت سرمون‌ اومد، ازم فاصله گرفت و نگاهم اول به اون و بعد به آندره افتاد.

دست های رایان از داخل انگشت هام بیرون کشیده شدن، ضربان قلبم شدت گرفت و بلند شدم.

به مردمک عسلی لرزونش چشم دوختم و سرم رو پایین انداختم.

به سمتم اومد و روبروم قرار گرفت، کتش و روی شونم انداخت، سرم رو بالا آوردم و نگاه غمگین و شرمندم رو بهش دوختم.

اولین باری بود که نگاهش بهم سرد و عصبی بود، لب هاش از هم باز شدن، با شنیدن صداش تموم تنم یخ کرد

_من قلبم و بهت دادم، اما تو به مغز نیاز داری.

چشمام و با درد بستم، باز که کردم بین انبوه سرباز ها گم شده بود

***

_کوفت!

با هول برگشتم سمتش که دست به سینه و با اخم بهم خیره شده بود...

_ها؟

_بار آخرت باشه به آندره ی من میگی آندره!

و رو به سارا گفت:

_انگار ننشه، یا همبازیه دوران طفولیتشه که بهش اخم و تخم می کنه.!

لحنه داش مشتی ای به خودش گرفت و تهدید آمیز بهم گفت:

_بیبین ضعیفه بار آخریه که سره ناموسه من غرغر می کنی یا بهش دستور می دی و چپ چپ نیگا می کونی وگرنه چشات و درمیارم باهاش آبگوشت درس می کنم بهش می دم، ملتفتی؟

بعد هم خودش و سارا زدن زیره خنده.

چشم غره ای بهش رفتم و عین زودپز نفسم و به بیرون فوت کردم.

اگه جاش بود و حوصله داشتم، همینجا خودش و آقاشو یکی می کردم

romangram.com | @romangram_com