#خیانتکار_عاشق_پارت_279


وسط راه متوقف شدم و ندای آشنایی که ازش متنفر بودم، توی گوشم پیچید

تو تاریکی دنبال کی می گردی؟ فرمانده ی هدفت؟

کسی که باید بمیره؟ کسی که باید می کشتیش؟

یا کسی که دوسش داری؟کسی که بهش نمی رسی به قول آراد به یه پرتگاه می رسی.!

پاهام قدرت حرکت نداشتن، رویا زد به شونم و زیر گوشم زمزمه کرد:

برگرد، اگه دوست داشت باز هم نمی تونستید مال هم باشید، چه برسه به الان که الان که دوست نداره و تو این طور عاشقشی... واسه کسی که یه قدم به سمتت برداشته کیلومتر ها و فرسخ ها دویدی؛ برگرد تانیا داناوان.!

چند دقیقه بی حرکت سره جام موندم و بعد هم احکام توی هم رفتن...

من می رم، تو هم خفه شو تا خفت نکردم.!

ولی باید کجا برم؟! من که جایی رو نمی شناسم...

یهو چیزی به ذهنم خطور کرد و صدای آراد توی گوشم پیچید:

همین الان از اینجا دور شو و به هیچ وجه دیگه اینجا نیا، چه امشب، چه فردا، چه هر وقت دیگه ای اینجا نیا.!

چراغ قوه ای که آراد بهم داده بود رو روشن کردم

و به سمته جایی که اون سنگه بزرگ بود دویدم، فقط یه حس بود، ولی تنها جایی بود که به نظرم می رسید و سرباز ها به طرفش نرفته بودن، نگاهی به درخت ها انداختم و تو ذهنم دنبال یه درخت خاص گشتم یه درخت کج که سنگ بزرگی که من و آراد روش نشستیم، زیرش بود.

با افتادن نور چراع قوم روی درخته کج، لبخنده کمرنگی زدم

پس مسیره درست و می رفتم

حس ششم قوی ای داشتم که همیشه بهش تکیه می کردم

می دونستم کارم غلطه؛ اگه می فهمیدن، جرمم خیانت می شد.

هیچ کدوم از هم گروهیام نباید می فهمیدن، اما خودم می دونستم و از صمیم قلبم اطمینان داشتم که خیانت نمی کنم.

نفسی تازه کردم و به راهم ادامه دادم

با اینکه تو تاریکی رفته بودم، ولی مسیره برگشتم رو به یاد داشتم.

به کنار سنگ رسیدم، اما کسی اونجا نبود.

با ناامیدی روی زمین سر خوردم...

قلبم شاید به بقیه دروغ می گفت، اما نمی تونست خودم رو گول بزنه.!

حس می کردم اتفاقی برای رایان افتاده

نا امید به این طرف و اون طرف نگاه می کردم که نگاهم روی رد خونی که روی زمین به چشم می خورد متوقف شد

romangram.com | @romangram_com