#خیانتکار_عاشق_پارت_278
اسما با بی خیالی سرش و روی پای سارا گذاشت...
روی تخت رابرتی که این همه فحشش داده بود، خوب جا خوش کرده بود.
سارا سری تکون داد و گفت
_نمی دونم، نگران نباش پیداش می کنن
قسمت هفدهم
اسما هم تو عالمه خودش دستی به پیشونیش کشید و نیششو باز کرد، با آرامش چشماشو بست و زمزمه کرد
_هزار تا صلوات نذر این که آندرم سالم برگرده.!
عصبی نگاهشون کردم
خودم هم تعجب می کردم که چطور تا الان میز وسطه چادر رو تو حلق جفتشون نکردم.
از دریچه ی چادر رو کردم سمت سربازی که نگهبانی می داد_پیداش نکردن؟
_فرمانده رو؟
با حرص زمزمه کردم: نه، بیبی تو...
_هنوز خبری نشده
با حرص فحشی دادم و به سمت خروجی رفتم
سارا صدام زد
_کجا می ری؟
_سر قبرم؛ میای؟
با حرص نگاهم کرد و گفت:
_خجالتم نمی کشه، این همه واسه ما نطق کرد یکی باید خودشو جم کنه
ماریا هم با اخم شیطنت آمیزی گفت:
_جمع کن خودتو...!
عصبی و با معنی گفتم
_آره باید منو جمع کنن، تا تو و آندره همو بچلونین و به سلامتی فردا شبم سارا خانوم بچه شو تو اتاقه جناب رابرت راینر به دنیا بیاره.
بعد هم بدون اینکه توجهی به قیافه های ماسیدشون بکنم، به سمت بیرون رفتم.
از اولش هم باید خودم می رفت دنبالش...
romangram.com | @romangram_com