#خیانتکار_عاشق_پارت_274


رایان تو این سن کم بخاطر نبوغش فرمانده شده پس حتما چنین حدسی زده.

ولی اگه ندونه چی؟

سرم و لای انگشتام فشار دادم

_تانیا؟

توجهم جلب اسما شد که صدام می زد

_چیزی گفتی؟

_حقا که همین اسمه رویا برازندت بود، همش تو هپروتی!

_چرت نگو

_می گم آندره چی؟

با حرص و اخم بهش زل زدم

_ آندره کوفت، آندره درد، آندره حناقه بیست و چهار بانده؛ آندره بچه قنداقیه مگه؟

_نه پ رایان تو، تو گهوارش جا مونده...!

از تصور این حرفش خندم گرفت

_ببینی بچگیش چه خوشگل بوده... گل گلیه من!

_مرگ!

_بزار من برم ببینم رایان کجاست

به سمت چادرش رفتم

_هی وایسا...نریا!

برگشتم سمتش پ دستش رو از آستینم جدا کردم

_نترس مراقبم، مشکلی پیش نمیاد

چشمکی زد و با شیطنت گفت:

_از آندره ی منم خبر بگیر.

_مرگ!

_تو جونت

پوفی کشیدم و ادامه ندادم.

romangram.com | @romangram_com