#خیانتکار_عاشق_پارت_273
جانت با همون تحکم گفت:
_بهتره به جز در مواقع ضروری بیرون نرید و به سمت کمد کمک های اولیه و وسایل پانسمان انتهای چادر رفت
_چند تا از پرستار ها دارن زخمی ها رو درمان می کنن، اگه کمک لازم داشتیم خبرتون می کنیم پس بیرون نرید.
به چادر تکیه دادم و چشمام و بستم.
مگه دنبالشون نکردن؟ چقدر خطرناک...
یهو چشمامو باز کردم.
نه...!
انفجار، مهمات، آتش سوزی، فرار، خلوت بودن پادگان،
حواس پرتی همه، ترورنکردن...
حتی نزدیک چادرها هم نرفتن؛ این می تونه یه حمله ی فرعی باشه، چند نفری که فرار کردن حواس بقیه رو پرت کردن، این یه حمله ی فرعیه و به احتمال زیاد الان که دیگه کسی انتظار حمله ی مجدد رو نداره، می خوان عملیات اصلی رو انجام بدن.
اون ها با برنامه دیده شدن مطمئنا اونا چنین خطری رو برای منفجر کردن چند تا بشکه باروت و مهمات جنگی نمی کنن و حتی در این صورت هم چنین سر و صدایی نمی کنن، یا حداقل تلاشی برای ترور یه مقام بلند مرتبه می کنن.
دست هام مشت شدن و ضربان قلبم شدت گرفت.
بلند شدم و رو کردم سمت اسما چشمک نامحسوسی به سارا زدم و گفتم
_پرستار جانت الان یه پیام برام فرستاد که برای پانسمان افراد به کمک نیاز دارن منو ماریا می ریم برای کمک، شما هم اینجا بمونید
لیندا با نگاه مشکوکی گفت_باشه برید و مراقب باشید، اگه نیاز به کمک بود خبرمون کنید
جنی هم همونطور خودشو به پتوش چسبوند و حرفی نزد.
واقعا ترسیده بود.
حق هم داشت ما به واسطه ی شغلمون با این اتفاقات آشنا بودیم و می تونستیم تا حدی باهاش کنار بیایم.
ولی اون یه پرستار ساده بود.
از چادر که خارج شدیم، چشممون خورد به سرباز هایی که دسته دسته رد می شدند همه غرق در انجام کاری بودن.
رو کردم سمت اسماو گفتم:
_تا جایی که می دونم معاون وزیر جنگ هم اینجاست، اون می تونه تو این منطقه ی پرت و دور تر از پادگان و خوده شهر هدف خوبی باشه.
آراد بی دلیل منو تو جریان این انفجار ها و اتفاق نذاشت؛ احتمالا می دونسته یا حدس زده بود که قراره چنین اتفاقاتی بیفته که از من خواست بیرون نریم و مراقب باشیم
_به نظرت آندره در خطره؟
_شاید... ولی اونا هم انقدر احمق نیستن؛ یعنی شاید سربازهای عادی ندونن این حمله چه هدفی داشته، ولی فرمانده ها و افسرها احتمالا چنین حدسی زدن
romangram.com | @romangram_com