#خیانتکار_عاشق_پارت_263


_برو بخواب فردا صبح باید آماده ی کوهنوردی شی

لبخندی از یادآوری امروزم در کنارش رو لبم اومد و زمزمش رو شنیدم

_دست و پا چلفتی...

برخلاف میلم گفتم_من فردا نمیام؛ یه پرستار باید بین افرادی که اینجان بمونه

_ کمکت می کنم بیای بالا...

با تعجب سرم رو بلند کردم و بهش نگاه کردم و پرسیدم

_چرا کمکم می کنی؟ تا بی خود و بی جهت اعصابت خراب شه و وقتا تلف؟!

حرف هام سنگین و آزار دهنده بودن؛ خوب می دونستم که برای بشر دوستی و احساس مسئولیت بهم کمک نکرد، شاید هم دوست داشتم این فکر رو بکنم

_مشکلی نیست اذیت نمیشم

_اذیت می شی نمیام

اخم کمرنگی کرد و گفت

_اکی هر جور میلته

بعد از گفتن این حرف ازم دور شد.

بلند شدم

دوست داشتم دنبالش برم و اجازه بدم دستم رو بگیره، اما رویا نمی گذاشت؛ انگار نمی خواست وابسته شم، اما همین الانش هم کارم از وابستگی گذشته بود.

مغموم شدو و خواست به سمته چادر برم که وسط راه پام به سنگی گیر کرد.

درد توی کل وجودم پیچید همون پای زخمیم بود، تعادلم رو از دست دادم و افتادم...

رایان ناگهان وسط راه ایستاد، دوئید سمتم و کنارم زانو زد

_چی شد؟

چشمای مظلوم اشکیم رو به چشمای عصبی و نگرانش دوختم، با بغضی که دوست نداشتم بشکنمش، تلاش کردم بلند شم، زیر لب گفتم_چیزی نیست، شما برید

نگاه نگران و در عین حال عصبیش رو نثارم کرد و بدون حرف بلند شد، انگشت هام رو از درد روی زمین مشت کردم

با حلقه شدن دستی دور پام و به بالا کشیده شدنم، بدون اختیار دستام و دور گردنش انداختم تا نیفتم

قسمت شانزدهم

نگاه از چشمام برداشت و به سمت چادر خودش برد رو تخته سفریش نشوندم.

صندلی ای رو برداشت و روبروم نشست.

romangram.com | @romangram_com