#خیانتکار_عاشق_پارت_225
گوشم از این حرفا پر بود
نیشخندی زدم و گفتم_چرا؟ چون دوستمی رحم می کنی؟
_نه چون دوست دارم...!
بلافاصله بعد از گفتنش پشیمونی رو توی چشم هاش دیدم!
به آهستگی زمزمه کرد_لعنت به من!
با ناباوری نگاهش کردم، اما سکوت کرده بود، با تردید گفتم
_چی... چی گفتی تو؟
از حالت کلافگی بیرون اومد، پوزخندی زد و ابروشو بالا انداخت_یعنی تو نمی دونستی؟ نمی فهمیدی؟
شاید هم خودت نخواستی که بدونی، یا بفهمی، که ببینی یا گوش کنی!
آب دهنم رو قورت دادم و با ناباوری گفتم
_دروغ می گی...
پوزخند تلخی گوشه ی لب هاش نقش بست و گفت
_من هیچوقت به تو دروغ نگفتم…
صادقانه عاشقت بودم، ولی تو هیچ کس رو جز خودت نمی بینی...
حرفش رو قطع کردم و گفتم
_نه، نیستی… داری دروغ می گی!
اشک هایی که تا اون لحظه مهار کرده بودم، از گوشه ی چشمم روی گونم سرازیر شدن...
_ تو همیشه من و مثل یه دوست می دیدی...
برای همین اجازه دادم دستم و بگیری، برای همین بهت اعتماد کردم. به فکرت بودم و دوست داشتم، اما مثل یه دوست، همکار یا خواهر، خواهری که دوتا برادر عوضی داشت.
بگو که شوخی می کنی!
خنده ی هیستریکی کرد و گفت
_نمی خوام... نمی خوام همکار و دوست و برادر قلابیت باشم!
نمی خوام همکار و دوست و خواهر قلابیم باشی!
می خوام مال من باشی، تو نمی فهمی...
هیچوقت نفهمیدی، خیلیا دوست داشتن ولی تو نفهمیدی، یا شاید هم نخواستی بفهمی چقدر عذابه کسی که عاشقشی...
romangram.com | @romangram_com