#خیانتکار_عاشق_پارت_199
اخم کمرنگی بین ابروهاش نقش بست
_تو نیازی به جلب توجه نداری!
پوزخندی زدم و گفتم:
_این تفکر شخصی توئه!
دستم رو توی جیب روپوشم فرو کردم و با قدم های کوتاهی از آراد و اون مکان نحس دور شدم.
اون شب چیزی در من زنده شد که بعد از دیدن چشم های رامتین مرده بود... چیزی که کلید حل این ماموریت با دست های بی رحم من بود.
قسمت دوازدهم
از مترو پیاده شدیم.
زیر چشمی بهش نگاه کردم که با ذوق و شوق به مردم و خیابون ها و پاساژ ها نگاه می کرد.
اگه سارا می تونست باهامون بیاد، بیشتر از اسما برای دیدن این تجملات و خیابون های باکلاس ذوق می کرد.
به زحمت لبخندش رو جمع کرد، اما آثارش رو توی برق چشم هاش می دیدم_خب... قراره کجا بریم خانم داناوان؟
شونه ای بالا انداختم و به مرکز خرید روبرومون اشاره کردم
_بریم لباس بخریم.
دنبالم قدم برداشت و گفت_مشکوکی عجوزه!لبخند مرموزی زدم و گفتم_می خوام تمام هنر عشوه و دروغ و خیانتم رو به کار ببندم تا ازین ماموریت جون سالم به در ببرم.
ابرویی بالا انداخت و در حالیکه به مغازه ها نگاه می کرد، زیر لب گفت_ترسناک شدی!
توجهی نکردم و به ویترین مغازه ها نگاه کردم.
ناگهان صدای جیغ اسما دراومد_مگه می خوای باهاشون عروسی کنی؟ بابا یه کوفتی بخر تا بریم، کل مرخصیمون صرف ایرادای خرکی تو شد.
با اخم سری تکون دادم و گفتم_هیچکدومشون جذاب نیستن.
اشاره ای به باکس توی دستش کرد و با لحن بامزه و مظلومی گفت_حتی مال من؟
لبخندی به چشم های خوشگلش زدم و گفتم_تو که فقط کفش خریدی!
_هر چی!
خیره به جلوم گفتم_بهتر نبود صبر می کردی تا با لباسی که می خری ست کنی؟
_من اگه از چیزی خوشم بیاد تو انتخابش تردید نمی کنم.
پوزخندی زدم و تو دلم گفتم:
تنها انتخابی که تو زندگیت می تونی به اختیار و دل خودت بکنی هم همین انتخاب کفش و لباسه.
romangram.com | @romangram_com