#خیانتکار_عاشق_پارت_198


_حرفی نداری بزنی؟!

در سکوت به تصویر تکراری و همیشگی هرروزم نگاه کردم.

نفس عمیقی کشید و گفت_پس من حرف می زنم.!

برای گزارشت چی بنویسم؟

دستم رو روی روپوشم مشت کردم...

_می دونی اگه حقیقت و بگم، چه بلایی سرت می...

نگذاشتم جملش رو کامل کنه

_تو حقیقت و نمی دونی!

_خب تو بگو و روشنم کن.

_من نیازی ندارم اهدافم رو برای کسی روشن کنم که هیچ نقشی تو نقشم نداره.

پوزخندی زد و گفت_این تفکر شخصی توئه!

جوابش فقط سکوت بود.

_باشه؛ می دونی اگه اون چیزی که از ماجرای اون شب می دونم رو گزارش بدم، چه بلایی سرت میاد؟

پوزخند اجباری ای روی لبم شکل گرفت، به سمتش برگشتم و به چشم های جدیش زل زدم.

اون همیشه جدی بود؛ هرگز چیزی به اسم احساس رو در کارش دخیل نمی داد، حتی اگه گزارشش دخل من رو میاورد، در گفتن حقیقت ماجرا تردید نمی کرد.

منتظر بود تا راهی جلوش بزارم و نجاتم بده.

چشم ازش برنداشتم و گفتم:

_اگه گزارش بدی من چیکار کردم، کارم بی نتیجه می مونه…

حرفی نزد و اجازه داد، منظورم رو بگم

_اون مرد زنده موند، چون من خواستم.!

می خواستم زنده بمونه و کلید این ماموریتم شه، جونش رو من ببخشید، بهش صدمه نزنید و نزدیکش نشید تا من این کار رو انجام بدم.

دستی به ته ریشش کشید و گفت:

_داری دروغ می گی!

پوزخندی زدم و گفتم:

_یک ماه بهم فرصت بده تا توجهش رو جلب کنم.

romangram.com | @romangram_com