#خیانتکار_عاشق_پارت_180
اسما با هیجان گفت
_مگه تورش کردی؟
با اخم از روی صندلی بلند شد و گفت:
_نه، ولی خطرناکه بهتون پیشنهاد می دم ریسک ارتباط برقرار کردن باهاش و نکنید.
سودا هم به دنبالش بلند شد و گفت:
_منم برم چند تا یونیفرم اتو کنم شاید دری به تخته خورد و یکی عاشقم شد.
وقتی همشون خارج شدن، نفس عمیقی کشیدم و دستم و روی قلبم گذاشتم که از یادآوری نگاهش به شدت می تپید.
البته اون اصلا متوجه حضورم نشد.
_چته؟
به چشم های نگران اسما خیره شدم و گفتم_قبلا دیدمش.
با تعجب پرسید:
_کی و؟
_فرماندشون رو!
اخم کمرنگی بین ابروهای نازکش نشست و با تعجب و تردید گفت
_از کجا؟ قبل از این ماموریت؟
سری تکون دادم و گفتم
_نه نگران نباش، روز اولی که اومد دیدمش.
_باهاش حرف زدی؟
_آره.
_خب؟
پوفی کشیدم و گفتم
_بی خیال، نمی خوام بهش فکر کنم!
تحقیق به عمل آوردم و فهمیدم اسمش رایانه، فرمانده رایان راینر!
چه اسم باحالی... حیف این اسمه خوشگل که روی اون روانی بزارن.
نگاهی به ساعت کردم، ده شب بود!
romangram.com | @romangram_com