#خیانتکار_عاشق_پارت_165


_برو و وسایلش رو بیار!

منتظر جواب من نشد و رفت، دوئیدم طرفش...

_از کجا؟

با سرعت به دنبال برانکارد دور شد و جوابم و نداد.

حالا کدوم طرفی برم؟

رو به سربازی کردم که نشسته بود و سرشو به نرده تکیه داده بود_ببخشید آقا؟

چشماشو باز کرد و گفت:

_بله؟

_شما می دونین اسم سربازی که میله رفته بود تو پاش چیه؟

_رابرت میلر

_وسایلش کجاست؟

دوباره به حالت اول سرشو به نرده تکیه داد و جواب داد:

_تو کمدش

بی حوصله گفتم:

_کمدش کجاست؟

_برو به قسمت رختکن، کمد شماره 33 کلیدشو از سرباز بگیر.

تشکر نکردم و راه افتادم سمت اتاقی که پشت محل تمرین بود.

باید اطلاعاتی از تمرین هاشون جمع کنم و تحویل سازمان بدم، هر چند الان که نمیشه.

از کنار تیرک رد شدم و نگاهم رو از اطراف گرفتم و به مسیر قدم هام دوختم.

با چیزی که جلوم دیدم، چنان جیغی زدم که مخ خودم سوت کشید.

سگ هم با دیدن ترسم و همینطور شنیدن صدای جیغم توجهش بهم جلب شد و دوئید سمتم.

اگه یوسین بولت(سریع ترین دونده) هم بودم، باز هم دخلم اومده بود.

طوری به سمتم دویید که امیدم به فرار رو از دست دادم؛ همونجا افتادم رو زمین...

چشمام رو بستم و منتظر تیکه پاره شدن موندم.

در فاصله ی چند سانتی متریم بود، اما با صدای سوتی که اومد سره جاش وایساد

romangram.com | @romangram_com