#خیانتکار_عاشق_پارت_164
سارا دهن کجی ای کرد و دراز کشید.
نگاهی بهش انداختم، چشم های سبز گرفتش خستگی رو داد می زدن.
رو به اسما گفتم_فقط مراقب باش.
_هستم، البته چند تا کاندیدای دیگه هم دارم که اخلاقشون بهتره.
با تمسخر گفتم_خوش به حالت!
بی توجه به تیکم با لودگی گفت_ولی دیدی می گن طرف مهرش به دلم نشست؟ اونجوری نشست!
با جدیت گفتم_پس دورش و خط بکش و برو سراغ کسی که بتونی دلش و بشکنی نه با دلبستگی دلت و بشکنه!
نفسش و با کلافگی فوت کرد و بلند شد_باید برم گچ پای یکی از سرباز ها رو باز کنم.
به دنبال حرفش از اتاق بیرون رفت.
دستی به موهای کوتاه شده ی سارا کشیدم و به آرومی پرسیدم_حالت خوبه؟
کش و قوسی به بدنش داد و گفت_آره خوبم
_تمرین ها باید سخت باشه؟
لبخندی زد و گفت_نه سخت تر از آموزشی های خودمون توی سازمان.
متقابلا لبخندی به روش زدم و گفتم_از پسش برمیای.
***
اسما
با یکی از پرستار ها سفت مچ پاشو گرفتیم.
اما انقباضات بدنش که از شدت درد بودن، مانع آروم گرفتنش می شدن.
عربده می زد و از درد به خودش می پیچید...
حق هم داشت، میله ی زمین تمرین رفته بود تو پاش.
دکتر فرانکلین داشت میله رو می برید، همونطور که سعی می کردم نگهش دارم و نگذارم تکون بخوره.
نگاهه سر سری ای به مکان آموزشیشون اندختم خیلی بزرگ بود و معلوم بود که تمرین های خیلی سختی می کنن.
با زور میله رو برید و همونجا پاش و ضد عفونی کرد و بخیه زد.
چند تا از سربازها با برانکارد بردنش به سمت بیمارستان.
دکتر فرانکلین رو به من گفت:
romangram.com | @romangram_com