#خیانتکار_عاشق_پارت_158

به ساعت مچیم نگاه کردم... احتمالا تا یک ساعت دیگه که وقت برگشتن به پادگان بود، متوجه غیبتم نمی شدن، بعدش هم که تازه باید دنبالم می گشتن تا پیدامون کنن، احتمالا اون هم برای همین موضوع خودش رو خسته نمی کرد.

_درجت چیه؟

نیم نگاهی بهش انداختم که در کمال آرامش مچ دستش رو قائم روی پیشونیش گذاشته بود.

با تعجب پرسیدم:

_خوابیدی؟

به آهستگی گفت:

_مگه می زاری؟

ابرویی بالا انداختم و بی توجه به تیکه ای که انداخت گفتم:

_از کجا انتقالی گرفتی؟

_تا حالا کسی بهت گفته خیلی حرف می زنی؟

لبخند مرموزی زدم و گفتم:

_همین چند دقیقه پیش یه ناشناس، ضدحال، کم حرف بهم گفت.

ایندفعه چشم هاش و باز کرد و با نگاهی بهم گفت:

_از رو که نمی ری!

خندیدم و پاهام و توی شکمم جمع کردم...

لبخند کجش از چشمم دور نموند.

_اوضاع پادگان چطوره؟

مردمک چشمام گشاد شدن و با هیجان گفتم

_تو بازرسی؟

نگاه تاسف باری بهم انداخت که نیشم و بستم و گفتم

_منم تازه اومدم، هنوز همه جا رو ندیدم.

_قسمتی که توش کار می کنی چطوره؟

شونه ای بالا انداختم و گوشه ی سنگ تیز توی دستم و روی چمن کشیدم و در حالیکه اشکال فرضی می کشیدم، گفتم

_معمولیه؛ صبح بلند می شم تا عصر شیفتم، عصر می رم تو خوابگاه، شب می خوابم، صبح بیدار می شم دوباره همون کار ها رو تکرار می کنم...

پرید میون حرفم و گفت


romangram.com | @romangram_com