#خیانتکار_عاشق_پارت_157
بدون اختیار به سمتش رفتم، تنها توی جنگل چیکار می کردم؟ ممکن بود پیدام کنن و بهم شک کنن اگه با این مرتیکه باشم حداقل یه شاهد برای گم شدنمه.
با تردید پرسیدم:
_منم باهات بیام؟
بدون اینکه بایسته، جواب داد:
_من خودمم نمی دونم کجا می رم، حداقل همینجا وایسا اگه سرباز ها رو پیدا کردم می فرستم دنبالت.
_یعنی تنها بمونم؟
ایستاد و چرخید طرفم، از نگاهش می خوندم که عصبی و کلافست.
بهش نمی خورد سرباز باشه... از نگاه کلافه و در عین حال تاسف برانگیزش خندم گرفت.
چند ثانیه دیگه بهم خیره شد و دوباره راه افتاد.
با اینکه نمی شناختمش اما یه حسی وادارم می کرد، دنبالش برم.
برخلاف تصورم کولش رو در آورد و کنار یکی از درخت ها انداخت، خودش هم همونجا نشست و سرش و به تنه ی درخت تکیه داد.
با تعجب به سمتش رفتم
_نریم؟
لای یکی از پلک هاش و باز کرد و گفت:
_کجا؟
پوفی کشیدم و اونطرف ترش نشستم، چشم هاش و با آرامش بسته بود و حرکتی نمی کرد، شاید خسته بود.
به پوست صاف و شش تیغش خیره شدم و بعد به لب های حالت دارش نگاه کردم، قیافش بدجور آشنا می زد، لهجش مثل آلمانی های اصیل بود.
_حالا باید چیکار کنیم؟
زیر لب گفت:
_تنها چیزی که می خوام اینه که اون سرباز های احمق نیان دنبالت.
با تعجب گفتم:
_یعنی چی؟ مگه مریضی؟
_روی اتیکتت باید می نوشتن یه پرستار گیج، بی ادب، پرحرف!
با عصبانیت به اونطرف درخت تکیه دادم و با اخم به چشم های بستش خیره شدم.
ترجیح دادم باهاش حرف نزنم من که شانس ندارم، اومدیم و یه مقام بالا داشت و برام دردسر شد.
romangram.com | @romangram_com