#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_79

#پارت78



دفتر و بازش کردم و از جايي که مونده بود،شروع کردم به خوندن.

لحظه ها به سرعت مي گذشت و من غرق در اتفاقاتي بودم که در اين دفتر با جزييات ذکر شده بود.

ببين چه اتفاقاتي افتاده که خيليا بي خبرن.پس برديا خان از تنها خواهرش خيلي چيزها پنهان کرده بود.

اقا بهادر هم همين طور!شيطونه مي گفت همه چي و به باران بگم به تلافي تمام بلاهايي که سرم اوردن؛اما دلم براش سوخت.

چرا ازش پنهان کردن؟

مگه اون کيه!؟

توي دفتر نوشته بود که مادر برديا با شخصي به اسم"سليم"ارتباط داشته و مي شه گفت که به بهادر خان خيانت کرده.بعدش که بهادر خان متوجه مي شه،دعواي عظيمي بين اين دونفر سر مي گيره و حاصلش تير خوردن به مهرانه خانم مي شه.

اون اين جوري مي ميره و بهادر خان سکته مي کنه.پس بگو چرا به اين خونه نمياد!

چون همه ي حوادث توي اين ويلا بوده.

اين ويلاي نحس...

دفتر و بستم و از اتاق خارج شدماز اتاق برديا صداي داد و فرياد ميومد.رفتم نزديک تر...

برديا از عمق وجودش فرياد مي زد و به اين خان تازه وارد بد و بي راه مي گفت.

برديا:اين همه بلا سرمون اوردي بس نبود سليم؟به خاک مي شونمت.

دوباره فرياد زد:مي فهمي؟بايد از من بترسي،به خانوادم نزديک بشي با زجر مي کشمت.الانم از خونم گمشو بيرون.

بدو بدو به اتاقم رفتم و در و بستم.

پشت به در نشستم.خداي من چي مي شنيدم؟سليم!؟

يعني اين همون سليمه؟صداي برديا توي سرم اکو شد که گفت به دلايل شخصي هرگز نمي زاره چيزي که مال اونه رو ازش بگيره.

دلم براش سوخت.

چه قدر مرد بود که با وجود همه ي اتفاقات،بازم مقاوم و محکم بود و نمي زاشت خانوادش اذيت بشن.

اه،يلدا باز که داري چرت و پرت مي گي!

متوجهي که داري از برديا حرف مي زني؟اونم يکيه مثل پانيد.

بي حوصله و کلافه از چيزايي که فهميده بودم،طول و عرض اتاق و قدم رو مي رفتم و باخودم حرف مي زدم که...



#پارت79

خيلي داشتم خودم و کنترل مي کردم که از برديا سوالي نپرسم.کنجکاوي داشت من و از درون مي خورد.تند،تند راه مي رفتم و در گير افکارم بودم که در باشدت باز شد و قيافه ي برزخي برديا،در چهار چوب در نمايان شد.

صاف سرجام ايستادم و گفتم:از اتاقم بيرون نرفتم.

چنان دادي زد که احساس کردم پرده ي گوشم پاره شد!



برديا:چرا به اون اتاق رفتي؟

قيافش واقعا ترس ناک شده بود و من هيچ جوابي نداشتم که بدم.


romangram.com | @romangraam