#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_78

بعد از مرتب کردن وضع ظاهريم،به اتاق برديا رفتم و چند تقه به در زدم.

برديا:بيا داخل.

اداش و در اوردم و داخل شدم.

_بامن کاري داشتين؟

برديا:بشين.

بي حوصله نشستم و منتظر موندم که حرفش و بزنه.

برديا:عصر خان جديد براي مذاکره مياد.

_به سلامتي،بايد چي کار کنم؟

برديا:وسط حرف من نپر و گوش کن.

_بفرمايين.

برديا:مياد که با هزار جور دليل و برهان تو رو از اين جا ببره و من به دلايل شخصي،هرگز نمي زارم چيزي که مال منه رو از من بگيره.پس عصر به هيچ عنوان به اتاق من نمياي و بايد بگم که دور برت نداره و فکر کني که خيلي مهمي.

اه اه،چه قدر من از اين بشر متنفر بودم.

_باشه حالا مي تونم برم؟

بادستش به در اشاره کرد که يعني برم.

اون زبون نيم مثقاليش و زورش مياد که تکون بده بي تربيت بي نزاکت.

کنجکاو شدم ببينم خان اون طايفه کيه که براي بردن من ان قدر پيله و سمجه!؟

برگشتم به اتاقم و با همراهيه باران صبحانه خورديم.

اميرسام رو هم از صبح نديده بودم!چه قدر همه عجيب رفتار مي کردن!...

باران:يلدا من عصر مي خوام برم يه دوري بيرون بزنم،توام مياي؟

_نه عزيزم،آق داداشت سفارش کرده پام و از طبقه ي بالا جاي ديگه اي نزارم،تو برو خوش بگذره.

باشه اي گفت و رفت که حاضر بشه.

به ساعت نگاه کردم:4:20دقيقه ي عصربود.

واي پس چه قدر من خوابيدم!

متينا هم که ازش خبري نبود!

نه زنگي و نه پيامي.

وسايلش و جمع کردم و با خودم گفتم که خان رفت،چمدونش براش به تهران بفرستم.

يکم ديگه به در و ديواراي اتاقم نگاه کردم،تا اين که باران رفت و مهمون برديا اومد.

يواشکي از لاي در اتاقم به بيرون نگاهي انداختم.

احتمالا توي اتاق برديا بودن.

يواشکي رفتم ته سالن،اون قسمتي که اتاق کار برديا بود.

واردش شدم و يک راست به سمت اون دفتر رفتم که...




romangram.com | @romangraam