#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_76

به کافي شاپ بيمارستان که رفتم،متينا و باران هم رسيدن و براي اونا هم قهوه گرفتم.

مطمعن بودم با به هوش اومدن برديا،ما ديگه اون ازادي و احساس خوشبختي رو نداريم.

متينا خسته بود و از چهرش معلوم بود که گريه کرده.

دلم براي متينا سوخت که بخاطر من داره هم چين عذابي رو تحمل مي کنه.

همه باهم دوباره به اتاق برديا برگشتيم و...



#پارت75





برديا به هوش اومده بود و مشغول حرف زدن با اميرسام بود.به ارومي وارد اتاق شديم و قهوه اي به اميرسام تعارف کردم.

تشکري کرد و کمي مزه مزه کرد.صورتش جمع شد و گفت:اه،چه قدر تلخه!

متينا پوزخندي زد و گفت:مثل اين روزاي من!

برديا هم با همون بي حاليش پوزخندي زد و گفت:کسي مجبورت نکرده،بهتره دليل موندنت و از دوستت بپرسي.

_شما دخالت نکني بهتره.

متينا:راست مي گه چرا بايد باهات بيام؟

از درون شکستم...توقع نداشتم هم چين حرفي و پيش پسرا بزنه؛چون پوزخند برديا عميق تر شد.

مي دونستم ناراحته و نمي فهمه چي مي گه،اما مگه من مجبور به موندن کرده بودمش؟

من که بارها گفتم بره و نگران من نباشه.

سعي کردم خودم و خونسرد نشون بدم و گفتم:متينا بيا بريم بيرون حرف بزنيم.

باران هم از جاش بلند شد که با ما بياد که گفتم:باران تو نيا،بايد تنها حرف بزنيم.

باهم رفتيم توي سالن انتظار و روي صندلي کنار هم جا گرفتيم.

متينا:يلدا من معذرت مي خوام،اون حرف ناخواسته از دهنم خارج شد.

_اشکال نداره عزيزم اما مي خوام باهات حرف بزنم و تو روي حرفم نه نمياري.

متينا:اما...

_هيس گوش کن؛ببين عزيزم تو تا اين جا حق دوستي و به جا اوردي،دوست که نه،مثل خواهر بودي برام.اما تو اين حق و نداري که به خانوادت اين رنج و عذاب و تحميل کني،منم اين حق و ندارم که تورو توي اون روستا نگه دارم.پس تو همين جا مي موني و من تنها بر مي گردم،وسايلت هم برات مي فرستم,هيچ حرفي هم نمي خوام بشنوم.پاشو برو دست و صورتت و بشور که بايد با قيافه اي بشاش ديدن مامان و بابات بري عزيزم.

منتظر نموندم که چيزي بگه يا مخالفت کنه.

دوباره به اتاق برديا برگشتم و گفتم:وضعيتت نرماله،الان کاراي ترخيصت و انجام مي دم که برگرديم.سري تکون داد و من بعد گرفتن مدارک لازم از اميرسام،رفتم بخش پذيرش تا کاراش و انجام بدم...



#پارت76



توي اين مدتي که برديا بيمارستان بود،اميرسام ماشين و تحويل اداره ي پليس داده بود و يه ماشين ديگه جور کرده بود که بتونيم برگرديم روستا.

باران:يلدا،متينا کجارفته؟


romangram.com | @romangraam