#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_75
من بايد مي رفتم؛براي انتقام بايد مي رفتم...
#پارت74
سوار تاکسي شدم و ادرس بيمارستان و دادم.
چند دقيقه بعد رسيدم و مستقيم به سمت اتاق برديا رفتم.
نه اميرسام بود؛نه باران و نه متينا.
اهسته داخل شدم.بخاطر سرم ارام بخشي که بهش تزريق کرده بودن،به خواب رفته بود.
رفتم بالاي سرش،بالشت کوچيکي که روي مبل کنار اتاق بود و برداشتم و بالاي سر برديا گرفتم.
به صورتش نگاه کردم.
لعنتي چرا دلم نمياد اين کار و بکنم؟اونم مقصر بود؛مقصر زنداني کردن من.
پس چرا نمي تونم؟
تقه اي به در خورد و پشت سرش برديا تکون خفيفي خورد.
سريع بالشت و سر جاش گذاشتم و روي مبل نشستم.
اميرسام داخل شد.با ديدن من گفت:تو اين جايي؟کي برگشتي؟
_چند دقيقه اي مي شه،باران و متينا کجان؟
اميرسام:متينا رفت ديدن پدر و مادرش و باران هم به همراهش رفت.
_باشه.
پايين تخت برديا نشست و بهش برادرانه خيره شد.
_خيلي دوسش داري؟
اميرسام:در شرايط سختي باهم اشنا شديم و هم و تنها نمي زاريم؛اون از برادرم بهم نزديک تره.همش امروز حواسم بهش بود که نکنه يه وقت بلايي سرش بياد.
_الان حالش خوبه،نگرانش نباش.
اميرسام:تو خوش حالي؟
_بابت چي؟
اميرسام:اين که برديا حالش خوبه.
سرم و بالا اوردم؛چشم در چشم شديم.
اميرسام پسر خوبي،من نمي تونستم بهش دروغ بگم.
_مي رم قهوه بگيرم،حتما خيلي خسته اي.
اونم فهميد تفره مي رم و بحث و ادامه نداد.
از خودم و احساساتي که در من شعله ور بود،متنفر بودم.
هنوز نمي دونستم با خودم چند چندم!...
نسبت به برديا هيچ احساس تنفري نداشتم.اما چرا!؟
romangram.com | @romangraam