#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_72

رفتيم بالاي سرش و منتظر مونديم که چشماش و باز کنه.

با اخم چشماش و باز کرد و اهسته و خش دار گفت:من اين جا چي کارمي کنم؟

اميرسام:فرشته ها اوردنت اين جا،مرتيکه من اوردمت ديگه.ادا گيجا رو در نيار.

باران و متينا خنديدن و من...



#پارت71



به زخمش نگاهي انداختم.

_بايد ببريمش بيمارستان؛اين زخم عفونت مي کنه.

برديا باصدايي که از درد گرفته بود گفت:نمي خواد،همه چيز رو به راهه؟هلما کجاست؟

همه بهم نگاه کرديم و با اشاره ي اميرسام،از اتاق بيرون رفتيم.

احتمالا مي خواست نامه رو براش بخونه.

از گشنگي هممون سايلنت بوديم و کاري به کار هم نداشتيم.

به اشپزخونه رفتيم و غذايي که ديروز درست کرده بوديم و روي ميز گذاشتيم و حمله کرديم سمتش.

متينا که هر چي مي خورد و قورت مي داد؛باران دوتا تو لپش بود،يکي دست راست و يکيم دست چپش بود.

بعد از بخور بخور خواستيم از اشپزخونه خارج بشيم که اميرسام اومد و گفت:بچه ها حاضر شين برديا رو راضي کردم بريم بيمارستان.

با هيجان گفتم:يعني مي ريم تهران!؟

اميرسام:اره،اين اطراف هيچ بيمارستاني نيست.



جيغ خفه اي کشيدم و پريدم بغل متينا.از شوق،توي پوست خودم نمي گنجيدم.

با سرعت پله ها رو دوتا يکي کردم تا به اتاقم رسيدم.

لباسام و عوض کردم و کيفم و برداشتم.به چيز ديگه اي احتياج نداشتم چون قرار بود برگرديم.

از اتاق که خارج شدم،هم زمان متينا و باران هم بيرون اومدن.

_ببينم قرار با يه ماشين بريم؟

باران:اره،اميرسام که اين جوري گفت.

من،باران و متينا صندلي عقب جا گرفتيم و اميرسام،برديا رو،روي صندلي کمک راننده نشوند و خودش هم سوار شد.

حس مي کردم حالا که براي مدت کوتاهي از اون روستا خارج شدم،خوشبخت ترين دختر دنيام.

از ذوق اين که قرار مامان و بابام و ببينم،نمي تونستم اروم سر جام بشينم.

اميرسام موزيک شاديplayکرد و خودش شروع کرد به حرکات موزون در اوردن.

هممون مرده بوديم از خنده.

برديا اون قدر بي حال بود که نمي تونست کسي و سرزنش کنه و اميرسام هم از اين موضوع سوءاستفاده مي کرد.

به شهر که رسيديم به اميرسام گفتم صداي اهنگ و کم تر کنه اما گوشش بدهکار نبود.


romangram.com | @romangraam