#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_63
متينا:پس توچي؟
_من خوابم نمياد.
خلاصه به محض اين که سرش و گذاشت روي پام،به خواب عميقي فرو رفت.
به فکر فرو رفتم.واقعا چرا برديا گوش نکرده يکي و مقصر مي کنه و بعدش مجازاتش مي کنه؟اصلا چرا مارو اين جا نگه داشته!؟بايد بفهمم هدفش از اين کارا چيه!
مسلما اگر يک بچه ي کوچيک هم به قضيه نگاه مي کرد مي فهميد،هيچ رابطه اي بين من و نيما نيست.
باران چرا؟از باران انتظار بيش تري داشتم.خواهر و برادر مثل همن.
ان قدر به همه چيز و همه کس فکر کردم که به خواب رفتم...
از گردن درد و بدن درد،چشام و باز کردم.متينا هنوز خواب بود.
بدنم بخاطر اين که چند ساعت بي تحرک يک جا نشسته بودم،گرفته بود و درد مي کرد.
به ساعت گوشيم نگاهي انداختم؛8:30دقيقه ي صبح وکلي پيام.
بازشون کردم:
مهسا:يلدا جونم نيما برام تعريف کرد که اون جا چي شده،توروخدا ببخشيد تقصير من شد.
پيام بعدي:يلدايي توروخدا جواب زنگم و بده،مي دونم از دستم ناراحتي ولي خواهش مي کنم.
پيام بعدي:خدا لعنتم کنه شرايطتو سخت تر کردم.
بقيش و نخوندم و پيام دادم:من و متينا خوبيم عزيزم نگران نباش،اتفاق بدي نيوفتاد.
بعدم سعي کردم که متينا رو بيدار کنم.
_متينا،متينا...پيس پيس...
متينا:هوم؟
_پاشو بريم بيرون،ساعت تنبيهمون تموم شد.
خوابالود از جاش بلند شدو گفت:باورم نميشه ديشب و هم چين جايي مونديم.
_بايد باورت بشه چون مونديم.
به روي هم لبخند زديم.
اس ام اس برام اومد.
ازطرف پانيد بود!
پانيد:ده دقيقه ي ديگه پارک مي بينمت,کار مهمي دارم.تنهابيا.
يعني چي کار داشت؟...
#پارت64
از اتاق خارج شديم که با قيافه ي درهم و گرفته ي باران روبه رو شدم.
بهش توجهي نکردم و با گفتن مي رم هوا بخورم به متينا،از کنار باران رد شدم.
romangram.com | @romangraam