#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_62
نيما:چرا؟مگه اسيرگرفته؟من فقط اومدم ببينم حالتون خوبه يانه،اجازه ي اين کارم ندارم؟
_نه نداري،اين جا مثل تهران نيست.من خوبم،متيناهم خوبه.نگران ما نباشين حالا خواهش مي کنم از اين جا برو.
نيما:اما يلدا...
بقيه ي حرفش توي بدترين صدايي که ممکن بود بشنوم،گم شد.
برديا:اقا کي باشن؟
با بدبختي اروم گفتم:اي واي پيداش شد.گندت بزنن.
_سلام بردياخان،راستش...
دستش و اورد بالا و نزاشت که من حرفي بزنم.
برديا:شواهد نشون مي ده که ايشون کي هستن و با شما چي کار دارن؛احتياجي به توضيح نيست.
از سر و صداها ي ما،باران و متينا هم به جمع ما ملحق شدن.
نيما:اين جا چه خبره؟من که هيچي نفهميدم.
متينا:چيزي نيست نيما جان،تو برو ما درستش مي کنيم.
اولش قبول نکرد که بره اما با اصرار هاي من و متينا،راضي شد و حرکت کرد.
باران اومد جلوم ايستاد و به چشمام خيره شد.
باران:فکر نمي کردم هم چين ادمي باشي،پس اهالي اون طايفه درباره ي تو راست مي گفتن!
_چرا گوش نمي دين؟باران جان داري اشتباه مي کني.
باران:حرفي نشنوم.
بعدش هم گذاشت و رفت.
اي خدا،فقط يک بار کمکم مي کردي نمي شد!؟
برديا:امشب اتاق زير شيرووني مي خوابين تا فردا دربارتون تصميم بگيرم.
اين حرفش تلنگري بود براي من و با صداي بلند زدم زير گريه.
با اولين قطره ي اشکم انگار همه ي اتفاقات رنگ تازه اي گرفتن و از ته دلم براي اين سياه بختيم زار زدم.
متينا کنارم روي زمين نشسته بود و هيچي نمي گفت.
با صداي بلند روبه اسمون لعنت فرستادم به روزي که با راشاد اشنا شدم...
#پارت63
به اتاق زير شيرووني رفتيم.تقريبا مي شه گفت اتاق نبود و بيش تر شبيه يک انباري قديمي و کثيف هستش.
هواي داخلش خيلي سرد بود و بوي نم ميومد،هيچ تختي هم نبود که بشه روش خوابيد.پتوي مسافرتي کوچيکي از پشت اسباب ها پيدا کردم و روي زمين پهنش کردم.روش نشستم و پشتم و به ديوار تکيه دادم.
_متينا بيا خستگي از چشمات بيداد مي کنه،اين جا بالشت نداريم؛سرت و بزار روي پاهاي من و بخواب.
ان قدر خسته بود که حس مقاومت نداشت.
romangram.com | @romangraam