#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_58

نصفه شب بود که يکي تندتند،به در اتاق مي کوبيد.ترسيده از جام بلندشدم.

لباسم پوشيده بود و فقط يه شال انداختم روي سرم.

در و باز کردم.

باران ترسيده و با هول گفت:يلدا زهره خانم حالش بده،متينا گفت بيام تورو صداکنم.

وقت و تلف نکردم و با عجله به سمت اشپزخونه رفتيم.

خدمت کارها،برديا،اميرسام...

همه اون جا بودن.متينا با ديدن من گفت:يلدا هر کار مي کنم زهره خانم به هوش نمياد!

_فشارش و گرفتي؟

متينا:اره پايينه اما بيهوشيش که ربطي به فشارش نداره.

بالاي سرش نشستم و دستم و گذاشتم روي پيشونيش.

تب داشت.نبضش و گرفتم؛کند شده بود.

_حرارت بدنش بالاست و نبضش کند مي زنه.احتمالا سرما خورده و بخاطر فشار کاريش از هوش رفته.کمک کنين توي اتاقش ببريمش.

با باران و متينا و چند تا از خدمت کارهاي ديگه،زهره خانوم و روي تخت خوابونديمش.

متينا يه ظرف اب گرم اورد.

تندتند دستمال خيس مي کردم،روي پيشونيش و کف پاش مي زاشتم.

روي پيشونيش مي زاشتم که بخاطر حرارت بدنش،وقتي بيدارمي شه سر درد نگيره،و کف پاش گذاشتم چون گرما از کف پا خارج مي شد.

باران و متينا از خستگي،کنار تخت خوابشون برد.

ساعت4صبح بود و هوا گرگ و ميش.

خيلي خسته بودم،اما نمي تونستم مدام وضعيت زهره خانم و کنترل نکنم.

دم دماي صبح بود که تبش قطع شد و من نشسته به خواب رفتم.



باتکوناي دستي چشام و باز کردم.از خوابيدنم يک ساعت هم نگذشته بود.

اميرسام:يلدا من اين دو تا خرس و نمي تونم بيدارکنم.يا خودشون و زدن به خواب يا واقعا خواب سنگينن.برديا ببينه صبحانه روي ميز نيست قيامت به پا مي کنه؛منم نمي دونم چي کار کنم،مي شه بياي کمکم کني؟

فحشي نثار برديا و جد و ابادش بجز باران کردم و با اميرسام اشپزخونه رفتيم تا...



#پارت59

مثل اين منگلا وسط اشپزخونه ايستاده بوديم و به هم نگاه مي کرديم.

_يعني الان مي گي من مي دونم جاي چي کجاست؟

اميرسام:من پيدا مي کنم تو درست کن.

_منصفانه است.

چند تا تخم مرغ اورد؛اب پز کردم و توي ظرفي گذاشتم.

کره و عسل و مربا رو هم که اميرسام گذاشت توي ظرف هاي جداگانه.پاکت ابميوه رو هم برداشتم و توي يک ليوان ريختم.


romangram.com | @romangraam