#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_57

متينا درگوشم گفت:اين يارو با من بود؟

_ساکت باش جلوي اين حرفي نزن،بعدا از باران مي پرسيم.

مشغول خوردن شديم.

سرم پايين بود و با غذام بازي مي کردم.

متوجه شدم که خيلي داره صداي قاشق و چنگال مياد.

سرم و اوردم بالا که ديدم متينا و اميرسام،توي ظرف خورش دارن قاشق و چنگالشون و بهم مي زنن.

_چي کار مي کنين؟

متينا:بکش بيرون.مال منه.

اميرسام:مممم...

متينا:چيه؟الحمدالله لال شدي؟

_متينا چرا داري اين جوري مي کني؟

متينا:گوشت منه،دستت و بکش اون ور.

اميرسام:برديا ديگه نمي تونم حرف نزنم.

بعدش دادزد:مال منه،برو اون ور.

_عه،بسه ديگه.متينا تو يه گوشت ديگه بردار.

متينا:فقط همين و مي خوام.

صحبت فايده نداشت.

از جام بلندشدم،ظرف خورش و برداشتم و کنار خودم گذاشتم.

هر دو با حسرت وقيافه هاي پکر شده به گوشت خيره شدن.

_هيچ کدومتون گوشت نمي خورين.اين بچه بازيا چيه؟بشينين سر جاتون.

بخاطر تحرک زيادي که داشتن،نيم خيز شده بودن.

با غصه ي از دست دادن گوشت،سرجاشون نشستن.

چه قدر حيرت انگيز بود که برديا نه چيزي گفت،و نه کاري کرد.

خونسرد داشت شامش و مي خورد...





#پارت58

بعد خوردن شام،اولين نفري که بلند شد برديا بود.

چند ضربه به شونه ي اميرسام زد و اون و هم وادار به بلند شدن کرد.

ميز و باکمک زهره خانم و چند نفر ديگه جمع کرديم و بعد تشکر ازش بخاطر شام خوشمزه اي که درست کرده بود؛شب بخيري گفتيم و به اتاق هامون رفتيم.

قبل خواب به مامانم زنگ زدم و از بابت خودم،خيالش و راحت کردم و با خستگي به خواب رفتم...




romangram.com | @romangraam