#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_53
برديا:خانوم کياني شما به دليل داشتن ارتباط نامشروع؛بقيه ي عمرت و در همين روستا سپري مي کني و حق خروج از اين جا رو نداري.
پانيد جيغ گوش خراشي کشيد و گفت:حق نداري اين کار و بکني؛اصلا تو کي هستي؟پس بايد مجازات يلدا هم مثل من باشه.
متينا از جاش بلند شد و باحرص توأم با عصبانيت گفت:ببند دهنت و دختره ي بي حيا.يلدا رو قاطي کثافت کاري هاي خودت نکن که هم چين با پشت دستم مي خوابونم توي دهنت که ننه بابات و جلوي چشمات ببيني.
پانيد:جرعت داري بيا بزن؛مي گم سگاي بابام تيکه پارت کنن.
متينا استيناش و زد بالا و گفت:قبل اين که اون دهن گشادت و باز کني وبگي،بزار من برات يه حرکت بيام.
حمله کرد سمتش و موهاش و گرفت و کشيد.
بزور از هم جداشون کردن.
ان قدر حالم بد بود که نمي تونستم از جام بلند شم و جلوي متينا رو بگيرم.
با بي حالي و چشمايي که به زور باز نگه داشته بودم،به برديا خيره شدم تا ادامه ي حرفش و بگه.
باران سمت متينا رفت و اون و به ارامش دعوت کرد.
وقتي جمع دوباره به حالت اول برگشت...
#پارت54
جمع که به حالت قبلي برگشت،برديا گفت:و حکم خانوم سپهري اينه که...
نگاه گذرايي به من و سپس به باران انداخت.
باسستي از جام بلند شدم و منتظر موندم.
برديا:خانوم سپهري از اين پس در طايفه ي ما زندگي خواهند کرد و با کسب اجازه از طرف من،مي تونن از روستا خارج بشن.اون هم براي کوتاه مدت.
چي!؟
بايد چي کار کنم!؟
اين جا زندگي کنم؟
پيش پانيد؟
باگيجي و لکنت گفتم:ي...يعني...چي؟م...من...
نتونستم حرفم و کامل کنم.همه چي دور سرم مي چرخيد.پاهام تحمل وزنم و نداشت و سياهي مطلق...
..............................................
سر و صداهاي اطرافم باعث شد که چشام و به ارومي باز کنم.چهره ها همه جلوي روم بود و هر کدوم چيزي مي گفتن اما صداها برام گنگ بود.
چشام و بستم و دوباره باز کردم.
متينا:يلدا،يلدا...خوبي عزيزم؟يلدا توروخدا يه چيزي بگو.
باران:يلدايي توروخدا حرف بزن.
هيچ کس نبود.همه رفته بودن و فقط ما پنج نفر بوديم.
romangram.com | @romangraam