#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_52
بايد سکوت کنم تابقيه براي زندگيم تصميم بگيرن.
خدايا فقط اين بار کمکم کن.
لطفا!...
باديگاردا در و برامون باز کردن و از ماشين پياده شديم.
باهر يک قدمي که جلو مي رفتم؛استرسم بيش تراز پيش مي شدو دستام سرد شده بودن و مي لرزيدن.
وارد ويلا شديم.
برام اشنا بود چون بار اولي نبود که به اين ويلا ميام.
اما...اما يه چيزي باعث مي شد که فکر کنم اين جا بهتر از ويلاي راشاده.
نمي دونم چه فکري بود.فقط حسم اين و مي گفت!...
باران و زهرا خانم به سمت ما اومدن و مشغول خوش امد گويي شدن.
بمن که رسيد لبخندش از بين رفت و گفت:يلداجونم چي شدي؟چرا رنگت پريده؟
متينا:يلدا اروم باش.
نيمچه لبخندي زدم و گفتم:باران خيلي زيبا شدي.
سعي کرد بخنده اما نگراني در چشماش بيداد مي کرد.
متينا دست راست و باران دست چپم رو گرفت و همگي به اتاق خان رفتيم.
هرکي در جايي نشست و...
#پارت53
سکوت عذاب اوري حکم فرما بود تا اين که برديا خان با همون گيرايي و اقتداري که همون روز اول هم،در وجودش هويدا بود وارد شد.
پشت ميزش نشست و تک سرفه اي کرد.
برديا:همتون اين جا جمع شدين تا درباره ي خان طايفتون وخانم کوچيک اين طايفه حکمي صادر کنيم.
قلبم داشت ميومد توي دهنم.
برديا:يه بار از اول به صورت خلاصه جريان و توضيح مي دم تا سوالي پيش نياد.
از دلهره به گوشه ي مانتوم چنگ انداختم و توي مشتم فشردمش.
برديا:راشاد مهران فر خان طايفه ي شما بااين که نامزدي در تهران داشت،با پانيد کياني که دختر کدخداي طايفه ي ماست،رابطه برقرار کرد.
حضار به سر و صدا در اومدن و همه پچ پچ در گوش هم صحبت مي کردن.
زير نگاهاشون داشتم ذوب مي شدم.
برديا:ساکت.
و دستش و محکم روي ميز کوبيد.
صداها قطع شد.
برديا:کدخداي ما به رسم قوانين و اداب و رسوم اين روستا،جواب ناموس دزدي رو با قتل راشاد خان داد.حالا ما اين جا جمع شديم تا حکم يلدا سپهري نامزد راشاد مهران فر و پانيد کياني،معشوقه ي راشاد خان و صادر کنيم.
سرم حسابي گيج مي رفت و برديايي که رو به روم نشسته بود و چندتا مي ديدم.
romangram.com | @romangraam