#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_47
_جواب من و بده.
زهره خانوم:نه اقا،راستش از کله ي صبح دارم دنبالشون مي گردم اما انگار اب شدن رفتن توي زمين!
_يعني چي؟من باران و به شما سپرده بودم.
بلافاصله داد زدم:اميرسام؟
هراسون از سرويس بهداشتي طبقه ي پايين دست به کمر بيرون اومد و در حالي که با جفت دستاش کمر شلوارش و گرفته بود که نيوفته،گفت:باز چي شده؟ازدست تو،توي مستراحم ادم ارامش نداره.
_باران و نديدي؟
اميرسام:مي گم برديا از وقتي خان شدي کلا مخت و اجاره داديا.من چه مي دونم؛خواهر توعه ازمن مي پرسي!؟
_اخه توعه فوضول دختر باز،هميشه امار دختراي جوون و داري.
اميرسام:مي گم مي خواي يکم ديگه فکرکن يه وقت خدايي نکرده چيزي رو از قلم ننداخته باشي بهت مديون بشم.
_اه،برو گمشو خلات و برو.از تو ابي گرم نمي شه.
راهم و گرفتم برم که عجيب صدايي ازش در نمي يومد.
برگشتم ببينم کجاست که موندم بخندم يا جوري بزنمش که صداي بز بده؟
بايه دستش شلوارش و گرفته بود و کمرش و تاب مي داد و بايه دستش هم متفکر داشت فکر مي کرد.
_چيه؟برو ديگه.
اميرسام:دارم تلاش مي کنم برات اب گرم کنم که مفيد باشم ولي جون برديا داخلي فقط يک مايع گرمي،اگر نرم دست به اب ازم سرازير مي شه.
باحرفي که زد دادبلندي سرش کشيدم که بلافاصله برگشت که بره دست شويي،که محکم خورد به در و دماغش و گرفت.
شلوارش هم افتاد.
دوباره دادزدم:اميرسام.
سريع شلوارش و گرفت و پريد توي دست شويي.
به محض اين که در و بست منفجر شدم.
يواشکي در و باز کرد و گفت:خيالت راحت شد ريخت؟
يه لحظه مات موندم.اين چي گفت؟چي ريخت!؟
فکرم و به زبون اوردم که گفت:شاشه ريخت لامصب.همش تقصير توعه اگر شب ادراري بگيرم....
#پارت46
اميرسام اين و که گفت،يک دفعه صداي قهقهه شنيدم.برگشتم ببينم صداي کيه که باران و ديدم که دلش و گرفته و قهقهه مي زنه.
از محدود دفعاتي بود که مي ديدم باران از ته دل مي خنده.
يه لحظه فراموش کردم که خان هستم و باران گم شده بوده.
رفتم جلو و سفت بغلش کردم.صداش قطع شد.مي دونستم از تعجبه که چيزي نمي گه.يکم که گذشت و به خودم اومدم ولش کردم.
باتعجب ازم پرسيد:چي شده داداش؟چرا اين جوري بغلم کردي!؟
نمي خواستم غرورم رو بشکنم و بگم بخاطر لب خندت؛چون من خان بودم.
پس بحث و بازيرکي عوض کردم و بااخم پرسيدم:کجابودي؟ازصبح من و زهره خانوم دنبالت گشتيم نبودي.
romangram.com | @romangraam