#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_46

_چي مي گفتن؟

يلدا:مامان همش مي گفت دلم آشوبه و بابات نگرانته.تابهش بفهمونم اتفاقي نيوفتاده و همه چي خوبه،يک ربعي طول کشيد.

_پدر و مادرن ديگه نگران بچشونن.

بلافاصله فکري در ذهنم جرقه زد و گفتم:ميگم يلدانکنه واقعا قرار اتفاق بدي بيوفته؟

يلدا:خب بيوفته. ديگه از اين اتفاقات اخير که بدتر نيست.فوقش فاجعه ميشه حکم من که اونم مسعله اي نيست.

_بيا،ان قدر به من مي گفتي خونسرد توام به درد من مبتلاشدي!

يلدا:اره بيماريت واگير داره.راستي؟

_چيه؟

يلدا:توام پاش و جل و پلاست و جمع کن برو ديگه.

_يه لحظه نفهميدم چيشد؟

برگشتم سمتش و ادامه دادم:چي گفتي؟

يلدا:گفتم برو ديگه.



_ببند اون خندق بلاتو که فقط سنگ ريزه هاش قسمت من بدبخت ميشه.

يلدا:عزيزم،دوست خوبم مرسي که تا اين جا باهام بودي.ولي نمي تونم ديگه بيش تر از اين تو رو درگير اين ماجرا کنم بفهم.

_جان من چه قدر فسفر سوزوندي تا اين جوري سخنراني کني؟

يلدا:متينا خر نشو ديگه که اصلا نمي تونم بيدارت کنم.

_دوست گلم اون خرسه نه خر!

يلدا:حالا هرچي.

_خب منم براي اطلاعات عموميت گفتم.

يلدا:الان من چي کار کنم تو پاشي بري؟

_زياد به مغز فندقيت فشار نيار.من تا شوهراي اينارو از راه به در نکنم نمي رم.خودم ماموريت جدا دارم.



يلدا:نمي ري ديگه؟

_فکنم داشتم ياسين مي خوندم نه؟ولي خودمونيم يلداها درجه ي خريتت رفته بالا.يه دام پزشکي برو،اين جاهم که ماشالا دام پزشک که هيچي،ولي از دام هاشونم بپرسي کارت راه ميوفته.

يلدا:هر گلي که تاحالا نماليدي برو بمال.

_باشه،بيا براي توام بمالم.براي پوستت خوبه،يکمم اعصابت و اروم مي کنه.امتحان کن قول مي دم مشتري بشي...



#پارت45

(برديا)

از اتاقم خارج شدم و به سمت سالن غذاخوري رفتم.زهره خانوم و ديدم که در به در داره دنبال باران مي گرده.اخمام و کردم توي هم و گفتم:زهره خانوم مگه باران توي اتاقش نيست!؟

از ترس هين بلندي کشيد و با تته پته گفت:ب...ببخشيد خان،متوجه حضورتون نشدم.


romangram.com | @romangraam