#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_44
به صفحه نگاه کردم.شماره ناشناس بود.
جواب دادم:بله؟
باران:سلام يلدا،منم باران شناختي؟
_اره عزيزم،چي شده؟
باران:ببخشيد اين وقت صبح زنگ زدم.راستش حوصلم سر رفته بود و خوابم نمي برد،مي شه بريم بيرون؟الان برديا و اميرسام خوابن بهترين فرصته که بتونم ببينمت.
_باشه الان راه ميوفتيم،بياهمون پارکي که ديروز هم و ديديم.
باران:باشه فعلا.
گوشي وقطع کردم و به ساعت نگاهي انداختم.5:30دقيقه ي صبح ونشون مي داد.يادم رفت بگم نبخشيدمش.اين دختره هم ديوونه اس.صبح به اين زودي زنگ زده ميگه بريم بيرون.باکوفتگي از جام بلند شدم.همه ي بدنم گرفته بود و درد مي کرد.دهنم و باز کردم که متينارو صداکنم.درد بدي از ناحيه ي صورتم به کل بدنم پخش شد.
به ايينه ي روبه روم نگاه کردم.به به!دستت درست مريم خانم چه کردي.
سمت راست صورتم يه بادجون بزرگ کاشته بود.
سعي کردم دهنم و زياد کج و کوله نکنم تادرد نگيره.
اروم گفتم:متينا؟متينا؟پيس پيس...باتوام.
تکون خفيفي خورد و اين صدا از دهنش خارج شد:هوم؟
_هوم و مرض.پاشو بايد بريم بيرون.پاشو باران منتظره.
چشماش و باز کرد و گفت:باز دلت کتک مي خواد؟بگير بخواب بابا.اصلا ساعت و ديدي؟
_اره ديدم،مي گم پاشو تا کسي نفهميده بريم و برگرديم.
متينا:اوف ازدست تو.باشه بابا بلند شدم.
سريع دست و صورتمون و شستيم و با تعويض لباسامون،طناب و گره زديم و اماده شديم که بريم پايين.
اول من پايين رفتم و بعدش متينا با احتياط اومد پايين.
به صورت نمايشي دستاش و بهم زد تا خاکش بريزه.
متينا:حال کردي چه قدر حرفه اي شدم؟
_اره خوب تعليم ديدي،ايشالا تمرين بعدي باشه سر دزدي.
متينا:بامزه.
از ويلا خارج شديم و با عجله به سمت پارک رفتيم.
به ساعتم نگاهي انداختم.6:10دقيقه رو نشون مي داد.به پارک رسيديم و روي صندلي نشستيم تا باران هم بياد.
کم کم اونم پيداش شد و از دور دستي برامون تکون داد.وقتي رسيد بهمون گفت:سلام.خيلي ببخشيد که اين وقت صبح کشوندمتون اين جا،خيلي حوصلم سر رفته بود.
متينا:باران جان ما که اسباب بازي نيستيم هر وقت حوصلت سر رفت جلوت حاضر بشيم.
باران با ناراحتي سرش و پايين انداخت.
چشم غره اي به متينا رفتم و دست باران وگرفتم.
نشوندمش کنار خودم و گفتم:بيا بشين اين جا،اين متينا يکم غر غرو و ازدماغ فيل افتادس وگرنه دختر خيلي خوبيه.هنوز با اخلاقش اشنا نشدي.يه مدت که بگذره طبيعي مي شه برات و عادت مي کني.
مثل بچه ها خيلي زود يادش رفت که ناراحته و با خنده شروع کرد به تعريف کردن از خانوادش.تمام اين مدت متينا با اخم نگاهش مي کرد که...
romangram.com | @romangraam