#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_109

با کمي تعلل گفتم:فرصتي براي فکر کردن دارم؟

ابروهاش و انداخت بالا.

_پس بزار بعد شام جواب مي دم.

از جوابي که مي خواستم بهش بدم مطمعن بودم،اما مي خواستم کمي سر به سرش بزارم...



#پارت110



شام و در کمال ارامش خوردم و اون همش به من نگاه مي کرد.

فکر کنم هيچي از غذا خوردنش نفهميد.

وقتي شام تموم شد،با کلافگي و استرس گفت:خب جوابت چيه؟

_دسر نمي خوريم؟

اميرسام:اذيتم نکن بگو ديگه.

خنده ي کوتاهي کردم و گفتم:باشه،جوابم مثبته.

نگاهش ستاره بارون شدو گفت:مرگ اميرسام راست مي گي؟سر به سرم نمي زاري؟

_به مرگ تو راست مي گم.

از هيجان اولين کاري که کرد به برديا زنگ زد و گفت که من جواب مثبت دادم.

صداي جيغ دخترا ميومد.

يلدا بهترين دوستي بود که يک نفر مي تونه داشته باشه.

خيلي ممنونشم.

قرار شد شب و توي هتل و در دو اتاق مجزا از هم بمونيم و صبحش بريم محضر.

با پدر و مادرمم هماهنگ کرده بودن و اوناهم ميومدن محضر.

شب زيبايي بود و از ته دل براي دوست خوبم يلدا دعا کردم که بهترين ها سر راهش سبز بشن.

اون لياقت يه زندگي اروم و بي دقدقه رو داره.

از رستوران خارج شديم و به ديوونه بازيامون ادامه داديم.

توي پارک قدم زديم،بستني خورديم،شهربازي و بام رفتيم و کلي کارهاي ديگه.

خوشبختي اين جاست...

دستاي گرم تو خوشبختي منه...



#پارت111

(يلدا)



از هيجان و شوق ديدن متينا،نفهميدم چه طوري حاضر شدم.


romangram.com | @romangraam