#هاید
#هاید_پارت_177
دوباره... دوباره..
تو چند تا لایه یخ گیرش انداختم..
دور تا دورش رو با نیزه های یخی پوشش دادم و به سمت تائو برگشتم.
لبخندش رفته بود.
نمی ترسید..
ولی شوکه شده بود.
دستش رو به سمتم گرفت و گفت: خوشحال باش... قراره بری پیش خواهرت..
دوباره همون لبخند رو لبش شکل گرفت: میخوام بفرستمت پیش سیاه سوخته..
با تموم شدن جملش به سمتش خیز برداشتم و دستامو روی سرش قرار دادم و به چشمای درخشانش خیره شدم و داد زدم: هیچ کس.. حقق نداره اینجوری صداش کنه!
درست همونطور که مایارو کشتم..
داشتم از درون خونِ توی رگ هاش رو و تک تک سلولای بدنش رو منجمد می کردم..
زانوهاش خم شد...
مغزش کاملا از درون یخ بسته بود..
به چشمام خیره شد و گفت: اون لحظه که التماست می کرد رو یادته؟
دستام رو بیشتر روی سرش فشردم...
دهنش رو باز کرد تا فریاد بزنه.. ولی توانش رو نداشت.
دیگه آخراش بود...
روی زمین فرود اومد.
همچنان بالای سرش ایستادم و سرشو به سمت خودم چرخوندم.
میخواستم تا اخرین لحظه مرگش تو چشماش خیره بشم.
تائو: فکر کردی.. این جوری همه چی تموم میشه؟
عین خودش پوزخند زدم: تموم؟ من تازه شروع کردم!
سرشو چرخوندم و همزمان با چرخشش پودر شد و روی زمین ریخت.
یه قدم عقب رفتم و به ستون پشت سرم تکیه کردم.
نور های رنگارنگ..
کل فضای سالن رو پر کرده بودند و هر کدوم به سمتی میرفتن.
بی توجه بهشون..
نگاهم رو به کارلا دوختم.
هنوز همونطور روی زمین افتاده بود.
دیدم تار شد..
دیگ جونی نداشتم تا روی پاهام وایسم.
سر خوردم و به پهلو روی زمین افتادم..
هنوزم نگاه تارم به کارلا بود.
صدای پیتر رو بالای سرم می شنیدم.
واضح نبود ولی انگار داشت صدام می کرد و سعی میکرد به هوش نگهم داره.
ولی من دیگه بیشتر از این نمیتونستم باهاش بجنگم.
سم تو کل بدنم پخش شده بود.
romangram.com | @romangraam