#هاید
#هاید_پارت_176


پیتر : رایکا بلند شو



_ هزار...



تائو به سمت هاوارد خیز برداشت و موهاش رو تو چنگش گرفت و سرشو به سمت مادرم برگردوند.

همون کاری که با کارلا کرد..

حالا داشت رو هاوارد انجام میداد...

کارلا از آغوشش جدا شد و همزمان با جمله من رو زمین افتاد.



_ هزار و دو..

تائو روبه روی مادرم ایستاد و مادرم دستای تائو رو گرفت.

داشت تمام نیروهارو به بدن تائو منتقل می کرد.



پیتر دست از تقلا کردن برداشت و گفت: راایکا کاری از دستت بر نمیاد خواهش میکنم ...

بلند شو پسرم



_ همیشه... سر هزار و دومین تیکه پازل به هوش می اومد.

ولی الان...

هنوز بی هوشه..



صدای تائو تو سرم پیچید: نه... نه.

اشتباه نکن.. اون بیهوش نیست.



نگاهم چرخید سمتش.



لبخند زد و لب زد: اون مرده... درست عین مایا.



دستام رو مشت کردم.



آروم لب زدم: درست عین تو..



پیتر: نهه.. رایکا نه... فکرشم ن..



پرتش کردم و از رو زمین بلند شدم.

برام مهم نبود که بلایی سرش بیاد... برام مهم نبود که حتی بمیرم.

نفس سردمو بیرون دادم و رنگ چشمام تغییر کرد.

تنها چیزی که الان میخواستم مرگ اون بود.

با فک منقبض شده به سمتش قدم برداشتم..

مادرم جلو اومد و دستاش رو بالا برد.

قبل از اینکه حرکتی کنه دستم رو به سمتش گرفتم و به یخ تبدیلش کردم...


romangram.com | @romangraam