#هاید
#هاید_پارت_170


قبل از اینکه عکس العملی نشون بدیم... هممون به عقب پرتاب شدیم.

به دستم تکیه دادم و بلند شدم: اون.. اون دیگه چی بود.



روجا سنگ ریزه های روی لباسش رو کنار زد و گفت: لاریسا..



بلند شدم و خودمو به پدرم رسوندم.

بازوش رو گرفتم و کمکش کردم گوشه ای بشینه... زخمی شده بود و از پاش خون میرفت.



رایکا: وایسید ببینم... اینجا چه خبره؟

به کارلایل اشاره کرد و ادامه داد: این دیگه کیه؟



_ پدرمونه...

رایکا مسخره بازیاتو بزار برای بعدد.



نگاهش چرخید سمت پدر و گفت: اگه راست میگی.. بگو ببینم من چند بار اشتباهی یخت کردم؟ ؟



_ راایکا..



کارلایل درحالی که درد میکشید خندید و گفت: سه بار... بار اخر رو از دستم در رفتی...

نگاه مهربونش رو به رایکا دوخت و ادامه داد: چون پازلت رو ازت گرفتم تا به جاش از نیروت استفاده کنی و کار باهاش رو یاد بگیری...

خندید و ادامه داد: تو هم برای اینکه نشون بدی چقدر کار باهاش رو بلدی منو تبدیل به یخ کردی.



رایکا بلند خندید و گفت: قیافتون اون لحظه دیدنی بود... توقع نداشتید اون کارو کنم..



لاریسا: اوه... چه لحظات شیرینی...



به سمت صداش برگشتم.

با دیدنش حرارت بدنم بالا رفت و رنگ چشمام تغییر کرد‌.

چهرش رو نمیدیدم...

ماسک مشکی رنگ رو صورتش بود و فقط چشماش مشخص بود.

دویدم سمتش و همزمان گلوله های آتشیم رو به سمتش پرتاب میکردم.

دستش رو بالا برد و با نیروی آب گلوله هارو خاموش کرد و گفت: عجله نکن... کارلا.

هنوز کارم با برادرت تموم نشده... نوبت تو هم میشه.



رایکا ]



ضعیف شده بودم ...

دیگ قدرتی تو تنم نمونده بود..

به زخمای روی دستم نگاه کردم.

هیچکدوم خوب نمیشدن... نباید هم بشن.


romangram.com | @romangraam