#هاید
#هاید_پارت_169
سرش رو تکون داد و دوید داخل حیاط.
به نگهبان های یخ زده جلوی در نگاه کردم... ناخودآگاه لبخندی زدم و اسم رایکا رو به زبون اوردم.
هاوارد برگشت سمت پدرم و گفت: بنظرم بهتره شما داخل نیاید...
کارلایل: پسر من اون داخلِ...فکر کردی اینجا منتظر میمونم؟
از بینمون رد شد وارد حیاط شد.
به هاوارد نگاه کردم و شونه هامو بالا انداختم و پشت سر پدرم وارد عمارت شدم.
هاوارد: کاملا مشخصه به کی رفتی..
با لبخند نگاهش کردم و جوابی ندادم.
روجا جلوتر وایساد و اشاره کرد که ماهم حرکت نکنیم.
_ چیشده؟!
روجا: خیلی ساکت و آرومه....
من یه ساعت پیش اینجا بودم ...
نگاهش چرخید سمتمون و ادامه داد: قسم میخورم کل این سالن پر از سایه بود...
با صدای مهیبی که از سمت راستمون توجهمون رو جلب کرد..همزمان به سمتش برگشتیم.
رایکا بود که همراه با دیوار شکسته به داخل سالن پرتاب شد.
دویدم سمتش و داد زدم: راایکاا...
نفس نفس میزد و روی دست و صورتش پر از زخم سایه ها بود.
هاووارد بازوی رایکارو گرفت و کمکش کرد تا بلند شه.
رایکا با لبخند دندون نماش نگاهی به هاوارد کرد و گفت: چقدر دیر کردی چشم قشنگ..
هاوارد: هنوز که نمردی!
پس دیر نکردم...
رایکا: اره.. الان باهم میمیریم..
کارلایل ضربه آرومی به سر رایکا زد و گفت: باز خودت رو تو دردسر انداختی بچه..
رایکا متعجب به سمت پدر برگشت و حرفی نزد.
کارلایل با لبخند دستش رو دراز کرد و رایکارو تو اغوش کشید.
روجا فریاد زد: مراقب باشید...
romangram.com | @romangraam