#هاید
#هاید_پارت_143

برگشتم و بهش نگاه کردم... تائو بود...

از سقوطم جلوگیری کرد و نجاتم داد..‌ هرچند میفتادمم چیزیم نمیشد.

ولی الان باید بگم مدیونم بهش؟

عمرا ازش تشکر نمیکنم... مخصوصا وقتی که با اون نگاهش به مایا خیره شده.

سردردم یه آن از بین رفت... نفسام منظم شد و تعادلم رو حفظ کردم.



کارلا: رایکا..‌ یه چیزی بگو...

سرمو بلند کردم و به مایا خیره شدم... نمیدونم چرا نگاهش میکردم ولی... اون لحظه فقط میدونستم باید بهش نزدیک بشم..

کارلا رو پس زدم و جلو رفتم.

نگاهم به مایا بود ولی میتونستم حس کنم که هاوارد اخمش هر لحظه غلیظ تر میشه.



مایا جلوتر اومد و گفت: داشتی میترسوند..

با گرفتن بازوهاش باعث شدم حرفش نصفه بمونه.

دارم چیکار میکنم؟!

نمیدونم... فقط میدونم باید انجامش بدم.

پلک زدم و رنگ چشمام رو تغییر دادم... نفس سردم به خاطر نزدیکی زیاد به صورتش میخورد.

با قیافه جمع شده از درد بهم خیره شد و با صدایی که انگار از ته چاه می اومد گفت: راایکا...



چشمام پر شده بود... داشتم بهش صدمه میزدم.

ولی نمیتونستم عقب برم... این من نبودم... دست خودم نبود... نمیتونستم عقب برم... نمیتونستم.

دوباره صدای آروم و ضعیفش به گوشم خورد: داری..‌ ب...هم صدمه میزنی..

از بیرون چیزی مشخص نبود... ولی داشتم از درون منجمدش میکردم... رنگ پوستش از سیاهی در اومد و هر لحظه سفید تر میشد.

ولی هنوزم برای من جذاب بود.

قطره اشکی از چشماش فرود اومد که باعث شد اشکای منم راهشون رو پیدا کنن...

دیگه آخرش بود...فقط باید نیروم به قلبش برسه.

با ناله و بغضی که تو صدای ارومش بود گفت: کار اونه.. مگه نه....

اشکاش مدام پشت هم رو گونه هاش می ریخت.. نفس عمیقی کشید : نکن... نزار کنترلت کنه.

حرفش تموم شد و نفسشم برای همیشه رفت..

به چشمای آبیم خیره شد و چشماش رو بست... با بسته شدن پلکش... اخرین اشک از توی چشماشم فرود اومد.

جلوی چشمم پودر شد و رو زمین ریخت...

پلک زدم و نفس عمیق کشیدم.

دستمو رو صورتم گذاشتم و خیس بود‌..

من گریه کردم؟؟

چرا؟؟

چه اتفاقی افتادم..؟

به بلور های یخی که جلوی پام ریخته بود چشم دوختم...

زیر لب زمزمه کردم: مایا..

زانوهام سست شد... رو زمین افتادم.

مشتی از بلور هارو برداشتم و بهشون خیره شدم... اونا فقط بلور بودن... ولی من مایا رو توش میدیدم.

اخرین تصویرش... وقتی که با چشمای به رنگ شبش با التماس نگاهم میکرد.

من... م....من کشتمش...

romangram.com | @romangraam