#هاید
#هاید_پارت_142


متعجب پرسید: تایم؟



_ اره... میخوام ببینم.. چند دقیقه طول میکشه تا کل این قلعه رو زیرو رو کنی و بیای...



هاوارد: کلش؟



_ خب... حالا ضلع غربی رو فاکتور بگیریم...

بقیه جاها رو یه دور بزن و بیا.



هاوارد دست به سینه به پنجره تکیه داد و گفت: اتاقمم ممنوعه..

چپ چپ به هاوارد نگاه کردم و گفتم: اصلا هرجا دوست داری برو... خونه خودته.. راحت باش.



مایا هیجان زده گفت: خودم میدونم کجاها برم... بدو تایم بگیر که امادم شروع کنم.



گوشیمو از جیبم در اوردم و گفتم: خب..با شمارش سه حر..

سرمو بلند کردم و با دیدن جای خالی مایا داد زدم : هعیی..‌ من که هنوز نگفتم سه.

تو راه رو وایسادم و به صفحه گوشی نگاه کردم...

صدای مایارو درست کنار گوشم شنیدم: چند دقیقه شد..



برگشتم سمتش و گفتم: شوخیت گرفته... به دقیقه نرسید.

گوشی رو گرفتم جلو صورتش و گفتم: سی و چهار ثانیه.‌‌..

راستشو بگو فقط تا اتاق بغلی رفتی مگه نه؟



خندید و گفت: نه.. من حتی تائورو هم دیدم..

خندش محو شد و رفت تو فکر..

کارلا که به چهار چوب در تکیه داده بود گفت: کاارت عالی بود... مطمئنم تو تیر اندازی سرعت خیلی کمکت میکنه.



مایا: درسته‌...

بعد کمی مکث رو به هاوارد گفت: فکر کنم... باید حرف بزنیم..



سر دردم دوباره شروع شد... ولی اینبار خیلی بد تر از قبل بود.

گوشی از دستم افتاد و سرمو بین دستام گرفتم.

توجهشون از مایا گرفته شد و به من چشم دوختن.

عقب عقب رفتم و به پله نزدیک شدم‌... همه چیز دور سرم میچرخید.. صدا..

یه صدایی تو سرم بود... یه صدایی که آشنا نبود ولی احساس نزدیکی بهش داشتم...

مدام تو سرم تکرار میشد: بکشش...بکشش...

صداییکارلا و مایا که مدام میپرسیدن: خوبی؟؟

رایکاا..رایکا..

در برابر صدایی که تو سرم بود‌‌‌... خیلی ضعیف بود... حتی تصویرشون هم هر لحظه تار میشد و نمیتونستم واضح ببینمشون.

زیر پام خالی شد و رو هوا معلق شدم.. اما قبل افتادن.. دستی بازو هام رو گرفت.


romangram.com | @romangraam