#هاید
#هاید_پارت_139
کارلا: بنظرم بهتره استراحت کنی...
سرم و تکدن دادم و با لبخند گفتم: نه.. فعلا میخوام سر به سر مایا بزارم.
بدوو.. بریم.
جلو تر پله هارو پایین رفتم و بعد کمی مکث پشت سرم راه افتاد.
بهش دروغ گفتم...
قبل از برگشتن نیروم هم این درد رو حس کردم.
دلیلش چیز دیگه ایه...
شایدم به خاطر اتفاقی که اون شب افتاد و من به خاطر نمیارم.
کارلا: رایکا..
با شنیدن اسمم از فکر بیرون اومدن و به سمتش برگشتم.
با چشمای ریز شده گفت: مطمئنی.. خوبی؟
چشمام رو تو حدقه چرخوندم و گفتم: اره... فقط یه سرگیجه بود... بزرگش نکن.
بجنب ... که دوست دارم زودتر سر به سر اون سیاه سوخته بزارم.
کارلا دستش رو از رو نرده ها برداشت و گفت: اتاق پیتر از اینورِ...
اونجایی که تو وایسادی ورودی ضلع غربیِ.
متعجب برگشتم و به راهرو بزرگ روبه روم نگاه کردم.
حق با اون بود.. درست روبه روی ورودی ضلع غربی بودم.
انقدر غرق فکر کردن بودم که حتی مسیرم رو هم اشتباه رفتم.
رفتم سمتش و گفتم: حواس نمیزاری برای ادم که.
کارلا: به من چه... تقصیر اون سیاه سوختتِ که حواس برات نزاشته.
_ اون که بله.
خندید و از پشت ضربه ای به کمرم زد و گفت: پرروو..
وایسادم و قبل از وارد شدن به اتاق گفتم: حواسم بهت هستا... زیاد دور و بر هاوارد نپلک.
پسم زد و درحالی که درو باز میکرد گفت: بکش کنار بابا...
_ کارلا... کار دستش میدما.
با خنده وارد اتاق شد و خواست جوابم رو بده که یه چاقو محکم به بازوش برخورد کرد.
مایا دستش رو گذاشت رو دهنش و وحشت زده گفت: متاسفم ... عمدی نبود.
romangram.com | @romangraam