#هاید
#هاید_پارت_138


دستش رو کمی عقب برد و همزمان با جلو اوردنش... اتیشی به سمتم اومد.

انقدرر بزرگ بود که فضای اتاق رو نمیدیدم..

فقط گرمای بیش از حد بود که داشت حالم رو بد میکرد.

موهام از عرق خیس شده بود و روی پیشونیم ریخته بود.

انگار تمام یخ های وجودم داشتن آب میشدن.

شعله ها هر لحظه نزدیک تر میشد و دیگه نمیتونستم مقاوت کنم.

دستم با یه لرزش خفیف پایین افتاد و چشمام رو بستم.

منتظر بودم اون شعله ها بهم برخورد کنه و فیس زیبا و جذابم رو بسوزونه‌‌.

ولی خبری از برخوردش با صورتم نبود.

اروم یه چشمم رو باز کردم و همونطور که به دیوار چسبیده بودم به کارلا که با خنده مقابلم وایساده بود نگاه کردم .

چشم دیگمم باز کردم و گفتم: خیلی خر..

مانع تموم کردن حرفم شد و محکم بغلم کرد.

لبخندی زدم و اونو به خودم فشار دادم...



_ تمرین کن... قدرتت خیلی کم شده.



با صدایی که رگه های خنده داشت گفت: خفه شو.. دیدم چطوری از ترس چشمات رو بسته بودی.



ازش جدا شدم و گفتم: کی من؟؟!

کسی حرفت رو باور نمیکنه..



دستش ذو گذاتش رو شونم و پلیورم رو خاکستر کرد.

حالا با بالا تنه برهنه روبه روش ایستاده بودم.

_ هیی... چیکار میکنی.



ابرویی بالا انداخت و گفت: حالا دیگه باور میکنن.



همزمان با تموم شدن حرفش رفت سمت در و گفت: بیا بریم ببینیم زن داداشمون.. چیکارا میکنه..



با نیش باز دویدم دنبالش و گفتم: زن داداش!

اممم.. خوشم اومد..

با دردی که تو سرم پیچید... به دیوار تکیه کردم و دست دیگم رو گذاشتم رو پیشونیم.

روزی که رفتم لب ساحل هم همینطوری سردرد داشتم.



کارلا: خوبی؟



سرم رو بلند کردم و به چهره نگرانش چشم دوختم.



_ خوبم... به خاطر برگشت نیرومِ.. به مرور خوب میشه.




romangram.com | @romangraam