#هاید
#هاید_پارت_130
هاوارد لبخند زد و نگاهی بهم انداخت.
هاوارد: اشکال نداره... ارزشش رو داره.
رایکا نگاه هاوارد دنبال کرد و با دیدن منی که به مکالمه این دو عجوبه میخندیدم زل زد و گفت: پس بگو مامان برای چی میخواست مراقبت باشمم..
با خنده گفتم: چرت نگو رایکا...
رایکا: اره... من چرت میگم..ولی نگاها چیز دیگ میگن.
_ رایک..
پریدد وسط حرفم و گفت: باشه باشه... فقط باز قفلی نزن رو اسمم.
پیتر: پسرم جای این حرفا.. تعریف کن ببینمم چه اتفاقی افتاده اونجا.
رایکا به مبل تکیه داد و گفت: خب کجا بودم...
اهان اره دیگه... رفتم سمتش و...
دوباره سکوت... لبمو به دندون گرفتم و با حرص گفتم: راایکا جوون بکن بگو دیگه..
رایکا: گفتمم دیگه... همین.
رفتم سمتش و پایان... قصه ما به سر رسید کلاغه به لونش نرسید.
پیتر چشماش رو بست و اروم سرشو تکون داد.
هاوارد : تو قرار نیست ادم شی نه؟
اینن همه اتفاق افتاده باز دست از این مسخره بازیات برنمیداری.
رایکا: لابد باید مثل تو یبس باشم... بشینم یه گوشه و بدون کوچک ترین لبخند و صحبت کردن دستم رو بزارم رو شونم و تو دست دیگم گوشیم رو بگیرم و به کارلا زل بزنم.
بدنش به لرز افتاد و با قیافه جمع شده گفت: حتی فکرشم ازارم میده.
هاوارد نیش خندی زد و گفت: میبینم که تو هم به من زل میزنی..
خوب حرکاتم رو حفظ کردی.
رایکا: اره از عشق تو دیوونه شدم... تمام شب بدون اینکه متوجه بشی... تا صبح تو خواب تماشات میکنم.
هاوارد خندید و گفت: چه حیف که احساساتمون دو طرفه نیست.
تائو با ذوق و چشمایی براق دوید سمتمون و رو به رایکا گفت: خوشحالم که حالت خوبه.
رایکا لبخند مصنوعی زد و گفت: منم ناراحتم که تو هنوز اینجایی...
ابروش رو بالا داد و ادامه داد: عه ببخشید منظورم خوشحال بود.
romangram.com | @romangraam